.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


 

 

 

 

پشت شیشه باران می بارد

 

دل من اما؟

 

کجاست؟

 

پی چه چیز میگردد؟

 

چه ساده، خوشبختی را باور داشت

 

و چه سخت، نبودن سنگینی نگاهت را نمی پذیرد

 

چه ساده میتوان خوشبخت بود،

 

و دل بست به یک سلام

 

ودل بست به یک نگاه

 

و به یک وجود مقدس

 

وجودی که وجودش گاه مرا به همان خوشبختی دختر شاه پریان و مردی با اسب سفید می برد

 

راستی اسب سفیدم کجاست؟

 

شاید از اول نبوده

 

تو اسب سفید مرا ندیدی؟

 

راستی الان پیش توام دیگر؟

 

زیر همین آسمانی چون!

 

و به ماه می نگری

 

از ماه من تا ماه تو چقدر فاصله است؟

 

به اندازه دوری دستهایمان؟

 

دلم تنگ شده

 

برای سلامی که امید داشت به اندازه یک دنیا نا امیدی

 

برای صدایی که می لرزید وقت رفتن

 

و

 

هنگامه بد رفتن

 

از وقتی که نیستی تمام لحظه ها لحظه رفتن شده اند

 

و دل من؟

 

نمیدانی کجاست؟

 

 

پ.ن١ - حالت: ریلکس !!!( یه فنجون نسکافه +کیک خونگی + روبیک +pink Floyd- High Hopes+ کیبورد !!!)

پ.ن ٢-  دنبال ربط عکس به متن نباشین .... البته اگه چیزی پیدا کردین خوشحال میشیم !!!

پ.ن ٣- بازم یه مدت نیستم این درو برا ...  از دور اینجا رو میپام ... سعی میکنم زودتر  بیام ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دعا




ما همیشه قایم شدیم، تا وقتی بچه بودیم؛ پشت در و دیوار ها و پدر و مادرمان، وقتی هم بزرگ شدیم پشت کسی که وانمود می کردیم ماییم. ما همه چیز را مثل خورشید نقاشی های کودکیمان پشت کوه های به هم چسبیده قایم کردیم.

آن قدر سلام های خالصانه مان را از دوستانمان قایم کردیم تا آنها هم مجبور شدند قلبشان را از ما پنهان کنند. ما آرزوهایمان را از خودمان قایم کردیم و حالا در فقدانشان نا امیدانه به جای زندگی، مردگی می کنیم.

ما خدا را از خودمان قایم کردیم تا هر وقت ، هر کاری که دوست داریم انجام بدهیم و حالا میان یک عالمه گره کور که به دست و پایمان بسته شده اند نشسته ایم و گره هایمان را از هم پنهان می کنیم.

زندگی ما بازی قایم باشکی بود که گرگ هیچ کاری به جز پیدا کردن ما نداشت؛ تنها چیزی که توی این بازی خوب یاد گرفتیم، پنهان کاری بود.

از این همه شب که وسوسه می کنند برای قایم باشک خسته ام. از این بازی بی انتها که دلم را پر می کند از هراس پیدا شدن، خسته ام. می خواهم خودم باشم؛ بدون آنکه از چیزی بترسم. می خواهم در دستان نورانی خدا رها شوم. می خواهم این بار خودم را میان آغوش خدا پیدا کنم.

پ/ن: بازم طبق معمول حالم خوبه و هیچم افسرده نیستم !!!

Share/Save/Bookmark



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :حیرانی




با هر بهانه یاد تو را در عمق خستگی هایم

به هجاهای دلتنگی گره می زنم

و با عبور بی حضورت از ثانیه ها می بینم

که هر گره راه نفس را بر هق هق

لحظه ها می بندد تا حس سبک شدن را از دقایقم بگیرد.

درست مثل نت های احساسی

که وقتی بر خطوط حامل  دلتنگی

می نشینند موسیقی احساس

فرسنگ های فاصله را در اوج می نوازند،

واژه هایم بر سطرهای خالی لحظه ها،

فاصله را بر بال های خسته ی پرنده ی

خیال سپرده،در آغوش فصل های

دفتر دلتنگی هایم رها می شوند.

واژه ها و سطرهایی که حالا دیگر

نمی دانم به راستی برای که اینگونه

عاشقانه می شوند؟

و این "تو " پر معمای سطرهای عاشقانه ام کیست؟

باید اتفاق افتاده باشد ...

شاید هم نیفتاده بود و من باز خیال برم داشته بود ...
بی خبری بوی درد می داد... و می دهد ...
و تویی که می مانی و خبری که حتی نمی دانی هست یا که نیست !
و از سر ناچاری همه اش را حواله می دهی به خدا و می گویی حتماً او این گونه خواسته ، پس برای من بهتر است و خودت بهتر از هرکسی می دانی که این یک بهانه ی الکی است  برای خوش بودن دلی که خیلی وقت است به هیچ چیزی خوش نیست !
و این بار هم خدا به دادت نمی رسد و توی دلت آشوبی به پا می شود که تمام   ته مانده ی آرام بودن هایت را بی رحمانه نابود می کند !
خدا هست ؟ نیست ؟
اصلا اهمیتی دارد وقتی که من آرام نمی گیرم .... ؟؟؟!
وقتی که هیچ خدایی نمی شنود که:

من از این بازی چقدر خسته ام ....
می دانی ؟  
انکار  باختن ، خود باختنی ست از نو !
و من ناچارم زیر سنگینی ای این همه ی بودنت بگویم که : باختم .... ! 
من باختم ...
اهمیتی دارد ؟ نه . حتی اگر تو و تمام دنیا تا هزار سال بخندند به باختنم ...
این یک اعتراف بزرگ است اگر با حوصله بخوانی ام ... اگر عمیق ببینی ام ...
و من هستم... اینجا ... درست همان جایی که چند روز پیش بودم اما با یک فرق بزرگ !
حالا می پذیرم که باخته ام . پذیرفته ام که باختم .
ببین ! حالا آن قدری بزرگ شده ام که اعتراف کنم . هیچ فکرش هم نمی کردم که این همه قد بکشم!
حالا می پذیرم این تلخی را...
و چه دردیست که باور ِ تلخی تازه آغاز درد است .
حالا می توانم با شهامت درد بکشم.
با شهامت افسوس بخورم .
با شهامت به همه ی حرف هایی فکر کنم که نگفتم ...
به گریه هایی که نکردم ...
به تمام سر فرصت هایی که هیچ وقت نرسیدند ...
به همه ی آنچه که باید می خواستم و نخواستم ....
به همه ی روزهایی که تلف شدند ... تلف کردمشان ....
به هر احساسی که داشته ام ....
و حالا ...
می خواهم درد بکشم... با همه ی شهامت مردانه ای که در خودم سراغ دارم ...
با همه ی غرور تردی که مدام یادم می رود حواسم باشد که نشکند ...
این بار درمانده درد نمی کشم ... محکم درد می کشم ... می ایستم و درد می کشم ...
که این درد کشیدن تاوان باورهای اشتباهی که خودم آغازش کردم !
نمی خواهم فکر کنم که تو .... او ... کسی جز من هم تقصیری داشته ...
من اشتباه کردم .... من غلط فکر کردم ... غلط نوشتم .... غلط خواندم ... غلط گفتم ....
من همه ی زندگی ام را غلط بازی کردم .......
و حالا درد می کشم و سعی می کنم آن دست لعنتی را آرام آرام پس بزنم .... همان دستی که همیشه از دیروزهایم بیرون می آید و امروزهای طفلکی ام را به کام می کشد ...
من می ایستم ... من راهم را پیدا می کنم... گیرم که راهم کمی بیراهه باشد ...
فقط اندکی زمان باید ....
من هنوز هستم ... هرچند که حالم خوب نباشد ... هرچند پر از گریه ... هر چند زیاد خسته ...
هنوز هستم و هنوز هزار قمار دیگر در پیش است ....
هزار قمار دیگر ...

 

و ...        

  خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش
       بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر......



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :عشق




ساده است نوازش سگی ولگرد،
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که:
سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی،
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی،
دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن،
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که:
من این چنینم!
ساده است که چگونه می زیی،
باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم…



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :پریشان




*****
***
*
یک عالمه حرف برای زدن...یک عالمه مطلب برای نوشتن...دستانم روی کیبورد می لغزد...پاهایم روی صندلی می لرزد...گردنم به زور زیر سنگینی کلمات بزرگ و سترگ انباشته شده در مغزم تاب می آورد و نمی شکند....حروف زیر انگشتانم به زور جفت می شود...
***
من می نویسم،پس من هستم...من می لرزم،و باز من دیوانه ام،مستم....باز می لرزد دلم،دستم.باز گویی در جهان دیگری هستم.
***
لحظه ی دیدار نزدیک است...شوق نوشتن،فقط همین،،،ه...وو...مم...ولی چی؟!نه واقعا،راجع به چی؟...شما می دونین!....تمومه حس و حال رفت اون همه تب و تاب دود شد رفت هوا...
***
خدایا....
به خاطر نداشتن تمرکز...
به خاطر مساله ای که نمی تونم حلش کنم...
....
خیلی ازت ممنونم
تا بعد...


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :پریشان و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :خدا




***
***
نغمه زندگی ام، به گوش زندگی ات نتواند رسید؛ ولی بیا با هم سخن گوییم ، باشد که هراس تنهایی را احساس نکنیم.من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دریابد، فردا آن را به زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد.من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی، زندگی کنم. من اینجایم، زنده؛ مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.اگر آن ها چشمانم را دراورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.اگر آن ها بخواهند مرا از شنیدن بازدارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای ایست از رایحه زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.و اگر هوا را از من دریغ کنند،من با روحم زندگی خواهم کرد؛ زیرا روح، خواهر عشق و زیبایی است.من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم.
....


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :پریشان



 

دل من چه خردسال است

 

ساده مینگرد

 

ساده میپوشد

 

ساده میخندد

 

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

 

ساده می افتد

 

ساده میشکند

 

ساده می میرد

 

دل من تنها سخت میگرید!

 

***



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دوست داشتن



 

روی تخت خوابش در حالی که با تار موهایش بازی می کند و سر به دیوار سرد اتاق تکیه داده,نشسته و فکر می کند.

به سال هایی که گذشت...

به دیروز...

به امروزی که روزی با خود می گفت شاید نیاید!

به فرداهایی که نمی دانست می آیند یا نه؟

به دیروز,امروز و فردا...

می ترسد...

از چه؟

از اینکه فردایی نباشد!

دلتنگ است...

چرا؟

دلش برای روزهایی که گذشت,تنگ شده!

غمگین است...

چون

امروز نیز در حال رفتن است...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :پریشان و کلمات کلیدی :حیرانی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :زندگی




...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید          داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید       گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آـش جانسوز نگفتن تا کی ؟         سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم          ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم        بسته  سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود        یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت       سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت         یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم          باعث گرمی بازار شدنش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او        داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او          شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد        کی سربرگ من و بی سرو سامان دارد؟



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :پریشان و کلمات کلیدی :حیرانی