
بالاخره وقت کردم بنویسم ! همه ی چیزایی که این مدت تو ذهنم بود . وقتی یه چیزی ، یه اتفاق ناخوشایند یا حتی تلخ تو ذهنته و کل روزت رو تحت تاثیر قرار میده بهترین کار اینه که به هر روشی که بلدی از خودت دورش کنی.. فریاد بزنی !! اینجوریه که دیگه خالی میشی .. ذهنت باز میشه و دوباره می تونی از زندگی زیبایی که داری لذت ببری . بار ها گفتم بازم میگم :
" سعی کن از تک تک لحظات زندگیت نهایت لذت و بهره رو ببری ... "
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ... بیشترش اتفاقای خوب بود .... ولی خوب هرکسی یه سری اتفاق های ناخوشایند هم تو زندگیش داره ..... مهم اینه چطور بتونه از پسشون بر بیاد و کنترلشون کنه که کمترین تاثیر رو تو روند عادی زندگیش بذارن .
به نظر من مهمترین چیز تو زندگی آدما هدف زندگیشونه ... اگه هدفت معلوم باشه مطمئن باش هزار جور راه پیدا میکنی که بهش برسی !! به جرات می تونم بگم تو زندگیم هر چی خواستم خدا بهم داده ! اینو به دور از هرگونه شعار دادنی میگم! خیلی به خدا بدهکارم خیلی !
چرا بعضی از آدما فکر میکنن که خدا فقط مال اوناست ؟؟ بابا هر کسی واسه خودش خدایی داره ... اونقدر متنفرم از این آدمایی که همیشه خودشون رو یه سر و گردن از بقیه بالاتر میبینن .. و بدتر از اون فکر می کنن میتونن واسه هرکسی که خواستن تصمیم بگرین و جالب تر اینکه این کاراشون را با اتکیت " کمک " توجیه می کنن ...
یکی نیست بگه اگه بلدی خوب واسه خودت نسخه بپیچ!
چند نفر دور هم جمع میشن و داخل پیلیه ی بسته ای که دور خودشون و به اصطلاح گروهشون تنیدن زندگی می کنن و اونقدر کارهای همدیگرو الکی تایید میکنن تا کم کم دچار توهم میشن و فکر میکنن که فقط خودشون موجه اند و بقیه مرتد هستن . چند هفته پیش شاهد یکی از چندشناک ترین صحنه هایی بودم که تا به حال دیدم که نگاهم رو به خیلی مسائل عوض کرد !
خدایا بسیار ازت ممنونم که کمکم کردی تو زندگی به هیچ کس محتاج نباشم! کمکم کردی که رو پای خودم بایستم !
من کلا آدم اجتماعی هستم ... و طی این چند سال از زندگیم دوستای زیاد و متفاوتی داشتم ... از هر مدل و هر تفکر و هر عقیده ای ... ولی همیشه سعی کردم روابطم کنترل شده باشه ! به نظر من ( که فکر میکنم نظر بقیه هم اینجوریه ) محور هر کسی تو زندگیش خودشه .... چرا باید به کسی اعتماد بکنی وقتی میدونی که جنسش از نوع "آدم" هستش؟ من بعضی وقتا حتی به خودم هم اعتماد ندارم چه برسه به یکی دیگه ؟؟؟
تو این مدت یاد گرفتم که از هر دست بدی از همون دست هم میگری .. کاریشم نمیشه کرد .. قانون زندگیه !!
تو این مدت یاد گرفتم هیچ وقت به پای کسی نسوزم چون ارزش خودم خیلی بیشتر از اونیه که قراره به پاش بسوزم!!
تو این مدت یاد گرفتم کسی رو به خودم وابسته نکنم ، چون هر وابستگی نهایتا به جدایی ختم میشه . فرقی نداره دلیل جدایی چی باشه ، عدم تفاهم یا مرگ ، مهم اینه آخرش جداییه که دردناکه...
تو این مدت یاد گرفتم بدون چشمداشت به دوستای خودم کمک کنم ، تا وقتی که من هم به کمک نیاز دارم بدون چشمداشت بهم کمک بشه.
تو این مدت یاد گرفتم 50 درصد شوخی ها جدی هستن.
تو این مدت یاد گرفتم خیلی وقتا اگه حرفت رو رو راست بزنی طرفت شک می کنه . ولی اگه حرفت رو بپیچونی و سر طرفت کلاه بذاری . حتی اگه بفهمه بیچوندیش بازم از خریت خودش لذت می بره و خوشحال میشه.
تو این مدت یاد گرفتم که هستن آدمایی که تو ظاهر باهات خیلی خوبن .. اما وقتی پاش برسه حاضرن خیلی ارزون بفروشنت ! ( سعی کن حتما این آدما رو بشناسی ، ازشون حتما دوری کن )
تو این مدت یاد گرفتم همیشه از هرکسی که جلوی من دست رو سینه میذاره و تا کمر خم میشه بترسم ، چون خدا می دونه بعدا چه نقشه ای واسم داره !
تو این مدت خیلی چیزایه دیگه هم یاد گرفتم .. خیلی هاشون تجربه های با ارزش زندگیم شدن ... خیلی هاشونم سعی می کنم فراموش کنم..
دو تا نکته همیشه یادتون بمونه :
اول اینکه دوست هیچ موقع جای خانواده رو نمیگیره ..... که این خیلی مهمه !
دوم اینکه حتی بهترین بهترین دوست ها ، اگه جایی بخوان بین منافع خودشون و شما یکی رو انتخاب کنن مطمئنا منافعشون رو انتخاب میکنن ( که البته یه چیز طبیعیه و من بهشون حق میدم !)
همونطور که گفتم من دور و برم آدمای مختلفی هستند و از هر عقیده ... ولی این دلیل نمیشه که من با هر کی دوستم ، عقایدم منطبق بر عقاید اون باشه ... از نظر من عقاید هر کی واسه خودش مهمه و باید بهش احترام گذاشت ..
من هیچ وقت تو زندگیم نخواستم که دوست صمیمی داشته باشم .... چون صمیمیتی که مبناش منافع شخصی باشه رو اصلا قبول ندارم !!
صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین دوستم پدرمه که مطمئنم تا آخر عمرم هیچ کی نمیتونه جاش رو بگیره!
یه مادر دارم که با هیچ کی عوضش نمیکنم ... خیلییییی دوست دارم مامان
یه خواهر هم دارم که درسته خیلی به هم میتوپیم ولی نه چیزی ته دل من هست و نه چیزی ته دل اون . بیشتر محض سرگرمیه توپیدنامون :دی خیلی دوست دارم شیوا
همینا باعث شده که تو زندگی هیچ نیازی به هیچ کس دیگه نداشته باشم ... و ازین بابت خیلی به خودم و خانوادم میبالم.
زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای ! یه لیوان آب پرتقال ، هندزفری تو گوشات ، Evanescence - My Immortal تا صبح !
پ.ن : مواظب خودتون باشین.

دیگر کسی ساده نمی نویسد
ساده نمی گوید
حتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم
به دنبال کسی است
که نگاهش ساده باشد
حرف هایش، خنده هایش
گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند
ساده شلوغ کند
باشد فقط همین
پ.ن: این روزا خیلی چیزای دیگه هست که خیلی ساده سعی میکنم بهش فکر کنم... خیلی ساده و روان.... هووووم!


نمیدونم که چرا آدما اونقدر خودشونو درست و بقیه رو اشتباه میدونن... چرا راه من اشتباهه؟؟ کی گفته اصلا ؟؟؟ چرا همه میگن اگه بخوای درست میشه ...چی درست میشه؟مگه چیزی خرابه!!!؟ تو راهت به خاطر زندگی خودته.... و من راهم به خاطر هزار تا فکر که تو ذهنم دارم و باید بهش برسم!!! ( و می رسم... ) .
نمیدونم اما میدونم که تو راه درست رو میری و من راه درست رو !هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم رو انتخاب کرده ام....من راه خودم رو واقعیات زندگی میبینم و تو راه خودت رو : اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که اونم به اجبار تایین شده.... و این همونیه که خدا افریده به نام اختیار... مطمئنم مشکل از خدا نیست ... پس یه فکری واسه خودت بکن!!!
و زندگی همان است که میخواهی!!!!!!!!!!!!!!!
تو راه خودت رو برو و بگذار بنده تو مسیر خودم باشم .... چه اشکالی داره اگه من در راه خودم تنها باشم ... از خدامم هست .... و تو ، در خوشیهات غرق شو و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگیت بمیر.... نترس منم قراره یه روز بمیرم ... چیزی که معلومه اینه که نهایتا همه ی ما زیر خروارها گل مدفون می شیم ... چه فرقی داره من باشم ... یا تو باشی ... یا خواجه حافظ شیرازی !! فقط یادت باشه .. من از یه راه دیگه اومدم !!!!
نمیگم کلا آدم شاخیم و اشتباه نمی کنم!!! ... چی میشهمگه ... آدم خطا هم می کنه ... ولی خطای من یه جور دیگه هستش :
دلهای پاک خطا نمیکنند،
سادگی میکنند
و
همیشه سادگی پاک ترین خطای من بود!!
آره ساده بودم و هستم !!! ولی ببو نیستم و خوب حالیم میشه !!! خیلی بیشتر از اون که حتی فکرشم بکنی...
پ.ن1:
یکی برگشت بهم گفت : " نوشته هات به خودت نمی آد .. خودت که همیشه می خندی و نیشت بازه!"
بهش میگم : همین الانشم می خندم ... قرار نیست که برم یه گوشه بشینم گریه کنم ! زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای که زندگی کنی :
غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه چرا !؟!
پشت شیشه باران می بارد
دل من اما؟
کجاست؟
پی چه چیز میگردد؟
چه ساده، خوشبختی را باور داشت
و چه سخت، نبودن سنگینی نگاهت را نمی پذیرد
چه ساده میتوان خوشبخت بود،
و دل بست به یک سلام
ودل بست به یک نگاه
و به یک وجود مقدس
وجودی که وجودش گاه مرا به همان خوشبختی دختر شاه پریان و مردی با اسب سفید می برد
راستی اسب سفیدم کجاست؟
شاید از اول نبوده
تو اسب سفید مرا ندیدی؟
راستی الان پیش توام دیگر؟
زیر همین آسمانی چون!
و به ماه می نگری
از ماه من تا ماه تو چقدر فاصله است؟
به اندازه دوری دستهایمان؟
دلم تنگ شده
برای سلامی که امید داشت به اندازه یک دنیا نا امیدی
برای صدایی که می لرزید وقت رفتن
و
هنگامه بد رفتن
از وقتی که نیستی تمام لحظه ها لحظه رفتن شده اند
و دل من؟
نمیدانی کجاست؟
پ.ن١ - حالت: ریلکس !!!( یه فنجون نسکافه +کیک خونگی + روبیک +pink Floyd- High Hopes+ کیبورد !!!)
پ.ن ٢- دنبال ربط عکس به متن نباشین .... البته اگه چیزی پیدا کردین خوشحال میشیم !!!
پ.ن ٣- بازم یه مدت نیستم این درو برا ... از دور اینجا رو میپام ... سعی میکنم زودتر بیام ...

ما همیشه قایم شدیم، تا وقتی بچه بودیم؛ پشت در و دیوار ها و پدر و مادرمان، وقتی هم بزرگ شدیم پشت کسی که وانمود می کردیم ماییم. ما همه چیز را مثل خورشید نقاشی های کودکیمان پشت کوه های به هم چسبیده قایم کردیم.
آن قدر سلام های خالصانه مان را از دوستانمان قایم کردیم تا آنها هم مجبور شدند قلبشان را از ما پنهان کنند. ما آرزوهایمان را از خودمان قایم کردیم و حالا در فقدانشان نا امیدانه به جای زندگی، مردگی می کنیم.
ما خدا را از خودمان قایم کردیم تا هر وقت ، هر کاری که دوست داریم انجام بدهیم و حالا میان یک عالمه گره کور که به دست و پایمان بسته شده اند نشسته ایم و گره هایمان را از هم پنهان می کنیم.
زندگی ما بازی قایم باشکی بود که گرگ هیچ کاری به جز پیدا کردن ما نداشت؛ تنها چیزی که توی این بازی خوب یاد گرفتیم، پنهان کاری بود.
از این همه شب که وسوسه می کنند برای قایم باشک خسته ام. از این بازی بی انتها که دلم را پر می کند از هراس پیدا شدن، خسته ام. می خواهم خودم باشم؛ بدون آنکه از چیزی بترسم. می خواهم در دستان نورانی خدا رها شوم. می خواهم این بار خودم را میان آغوش خدا پیدا کنم.
پ/ن: بازم طبق معمول حالم خوبه و هیچم افسرده نیستم !!!

نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم...؟
می دونم تو دیگه جوابی برای من نداری !!
یا شایدم نمی تونی داشته باشی...
چون هنوزم نفهمیدی که چی کار کردی...
نمی تونم ...
یعنی از دستم کاری بر نمی آد...
فقط می تونم دلم رو خوش کنم که : من نه کم آوردم نه کم گذاشتم...
راستی چرا اینجوری شد ؟؟!؟؟
جوابی نمی خوام....
نمی تونم که بخوام ...
چون می دونم حرفی نمی زنی و خوب دیگه کاری از دستم بر نمی آد ...!!
اگر هم بیاد ، خودم دیگه نمی خوام ...
تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم !!
الان فقط یه جمله ی معروف نمیذاره آروم بشینم :
برای با هم بودنمان با هم ماندنمان چیزی لازم است به سادگی...
به سادگی همدلی مان ...
دروغ ساده ای بود این همدلی...
حتی کلمه ش هم دیگه برام آشنا نیست ...
نمیشناسمش!!.... با خودم می گم :
اسمش چیه؟؟ ... چه شکلیه؟؟؟ ... چی کار می کنه ؟؟؟
کجاست ؟؟؟ کی میاد؟؟؟
هیچ جسم و روحی رو نمیشناسم ...!!
نه می خندی ... نه محبت میکنی ...نه حس می کنی ... نه غذا میخوری ... نه لمس میکنی .. حتی کارم نمیکنی!!!
هیچ کاری ! ...
عین آدم مرده!!!!!!!
آره ...........
راستی تو مردی ... زود تر از اون وقتی که خودت معین کردی ..!!!
میدونی .... داره بارون میاد ... یادته چقدر زیر بارون خیس میشدیم ؟؟؟
یادت نمی آد !!! چون همش تو رویامون بود !!!!
دلم میخواست گریه کنم!!! دلم خیلی گرفته بود ....
اما مدت هاست که نمی تونم ... نه بغضی و نه هق هقی ..
برات دیگه فرقی نمیکنه ... اگه چشمای من عین صحرا خشک شده باشه ..!
می خوام برم بیرون قدم بزنم.......
دیگه نمیخوام به تو فکر کنم......
تو همینو میخواستی مگه نه ؟؟؟
ترجیح میدم بارونو دوست داشته باشم .... فقط بارونو!!!
اما قبل از این که برم ... دست رو بیار جلو .. چشمات رو ببند!!
حق نداری نوشته ی تو دستت رو بخونی .....
تا وقتی که بارون تموم شه !!!!!
سلام دوستان ، متن زیر از زبان خودم نیست ... به سفارش یکی از بچه ها گذاشتمش اینجا ....
***

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
...نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفهکن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که ...
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم
***
پ/ن: واقعا ...............

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
we write more, but learn less; plan more, but accomplish less
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

***
آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند
***
پ/ن: نمی دونم فقط من اینجوریم یا تو هم اینجوری هستی،نمی دونم ما اینجوری هستیم یا اونا هم اینجوری هستن،نکنه همه اینجوری باشیم؟!!!!
چرا احساساتمونو ، دوست داشتنمونو پنهان می کنیم و نمی تونیم اونو بروز بدیم؟ تا هم خودمون از نظر روحی ارضا بشیم هم طرف مقابل(هرکی که می خواد باشه) رو خوشحال کنیم،شادمانی که می دونم و مطمئن هستم که بالاترش وجود نداره...

ساده است نوازش سگی ولگرد،
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که:
سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی،
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی،
دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن،
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که:
من این چنینم!
ساده است که چگونه می زیی،
باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم…
![]()
***
حرفها که تکراری میشوند ، غصه ها که عادی می شوند
شعرها که بی صدا می شوند
وقتی که حتی اتفاقها هم معمولی می شوند
باران ها از سر تکرار می بارند
و بهارها از سر عادت گل می کنند
وقتی همه روزهای تقویمت مثل هم می شوند
شنبه با جمعه فرقی نمی کند
زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی
به خودت یکجور نگاه می کنی
و حتی به خدا
و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند،
بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد،
!!..!!
آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی
بدون آنکه کمترین اثری بگیری
یا کمترین اثری ببخشی
مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی
بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی
اما به خاطر خدا هم که شده
اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
کمی هم جرات دریا شدن داشته باش!!!
...

...
هر ماجرای، هر آدمی، هر حادثه ی که توی زندگی می افته بی دلیل نیست، یه چیزی هست، من دنبال اون دلیل هستم این روزها توی زندگیم، مخصوصا وقتی به یک چیزی بیشتر گیر می کنم، ایست میکنم، آشفته میشم، بیشتر دنبال دلیل می گردم، دنبال اینکه چرا، چی شد، که این مدلی شد، حتما یه چیزی هست، شک ندارم اون چیزی که ما می بینم خیلی سطحی و ظاهری هست، یک چیزهای فراتر از این ها هست که ما بی خبریم، یک چیزهای که خیلی مهم هستن و اصلا همون ها باعث میشه که اون ماجرا، اون آدمه، اون اتفاق بیافته، من دلم میخواد وقتی یک مسئله ی برام پیش میاد که اصلا خوشایندم نیست، خدا رو بیشتر حس کنم، دلم میخواد حتی ازش تشکر کنم بخاطر همه لحظه های که من رو وادار می کنه بشینم فکر کنم ببینم چی شد که اینطوری شد، و من چرا این روزها اینهمه کلافه هستم، شایدخیلی وقتها جواب درست و حسابی برای اینهمه آدم، اینهمه اتفاق و اینهمه ماجرا که یه هویی پیش میاد پیدا نکنم، ولی همین که خودم میدونم یه چیزی هست که فراتر از دانسته های منه آرومم میکنه!!!
...
پ/ ن١ : من ایمانم دارم که یک چیزی، مثل دوتا دست نورانی همه ی زندگیم را نگه داشته و هدایت میکند، دو تا دست نورانی که دستای من نیست، خیلی فراتر و عظیم تر از دست های زمینی می باشد. من ایمان دارم به اون دستها.
...

...
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!
تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،
او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...
...
زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ? این کولی خانه بدوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت...
...


دل من چه خردسال است
ساده مینگرد
ساده میپوشد
ساده میخندد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده می میرد
دل من تنها سخت میگرید!
***

روی تخت خوابش در حالی که با تار موهایش بازی می کند و سر به دیوار سرد اتاق تکیه داده,نشسته و فکر می کند.
به سال هایی که گذشت...
به دیروز...
به امروزی که روزی با خود می گفت شاید نیاید!
به فرداهایی که نمی دانست می آیند یا نه؟
به دیروز,امروز و فردا...
می ترسد...
از چه؟
از اینکه فردایی نباشد!
دلتنگ است...
چرا؟
دلش برای روزهایی که گذشت,تنگ شده!
غمگین است...
چون
امروز نیز در حال رفتن است...
...
پچشم هایم را باز کردم...انگار اولین ذره هستی که حیات یافته بود یا اولین موجودی
که در سیر تکاملی خویش دارای چشم شده بود تا اطراف خود را ببیند.
بیش از این نمی توانستم در هستی خود شک کنم؛ هنوز طعم دلستر و کمپوت آناناس
را درک می کردم.
حافظه ژنتیکی ام پر از نقاط تاریکی بود که وجدانم را آزار می داد؛ ای کاش
می شد با فشار یک دکمه همه چیز را پاک کرد و به نقطه آغاز خلقت رسید
و تکامل را از نو آغاز کرد،اما چه تضمینی بود که همین مسیر یا مسیر بدتری
تکرار نشود.
در مقیاس آفرینش من ذره خردی بودم اما برای من همه چیز از خودم شروع می شود
و من از سلولهای کوچک ذهن خود به فضاهای نامحدود نقب می زنم، فضایی که
کهکشانهای عظیم در برابر آن حقیر و ناچیز است؛ من عشق را درک می کنم
آنچنانکه بوی لیمو را، اما براستی در زندگی خود کدام را به کمال شناخته ام،
من خدا را درک می کنم آنچنانکه ستارگان را می بینم اما براستی یک ستاره برای
من جز نقطه کم رنگ و بی فایده ای بیش است؟
...فلسفه داشت دیوانه ام می کرد، از زیستن در فضای مجازی فرسوده شده ام ؛
هر روز نامی و نشانی؛ هر قوم تاریخ مرا به نام خود سند می زند؛ ولی
من می خواهم تاریخ خود باشم.
من می خواهم شکستهایم را همچون سیگاری نیمه سوخته دور بیندازم و پیروزی هایم
را مثل یک فندک فانتزی پیشکشی، همیشه نو نگه دارم. می خواهم مثل اولین کسی که
دریافت اولین انسان روی زمین است احساس خالصی نسبت به همه چیز داشته باشم؛
'بی نشان و بی نقاب و بی تاریخ'
"من می خواهم تاریخ خود باشم"
....
