.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


بالاخره وقت کردم بنویسم ! همه ی چیزایی که این مدت تو ذهنم بود . وقتی یه چیزی ، یه اتفاق ناخوشایند یا حتی تلخ  تو ذهنته و کل روزت رو تحت تاثیر قرار میده بهترین کار اینه که به هر روشی که بلدی از خودت دورش کنی.. فریاد بزنی !! اینجوریه که دیگه خالی میشی .. ذهنت باز میشه و دوباره می تونی از زندگی زیبایی که داری لذت ببری . بار ها گفتم بازم میگم :

 "  سعی کن از تک تک لحظات زندگیت نهایت  لذت و بهره رو ببری ... "

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ... بیشترش اتفاقای خوب بود .... ولی خوب هرکسی یه سری اتفاق های ناخوشایند  هم تو زندگیش داره ..... مهم اینه چطور بتونه از پسشون بر بیاد و کنترلشون کنه که کمترین تاثیر رو تو روند عادی زندگیش بذارن .

به نظر من مهمترین چیز تو زندگی آدما هدف زندگیشونه ... اگه هدفت معلوم باشه مطمئن باش هزار جور راه پیدا میکنی که بهش برسی !! به جرات می تونم بگم تو زندگیم هر چی خواستم خدا بهم داده ! اینو به دور از هرگونه شعار دادنی میگم! خیلی به خدا بدهکارم خیلی !

چرا بعضی از آدما فکر میکنن که خدا فقط مال اوناست ؟؟ بابا هر کسی واسه خودش خدایی داره ... اونقدر متنفرم از این آدمایی که همیشه خودشون رو یه سر و گردن از بقیه بالاتر میبینن .. و بدتر از اون فکر می کنن میتونن واسه هرکسی که خواستن تصمیم بگرین و جالب تر اینکه این کاراشون را با اتکیت " کمک " توجیه می کنن ...

  یکی نیست بگه اگه بلدی خوب واسه خودت نسخه بپیچ!

چند نفر دور هم جمع میشن و داخل پیلیه ی  بسته ای که دور خودشون و به اصطلاح گروهشون تنیدن زندگی می کنن و اونقدر کارهای  همدیگرو  الکی تایید میکنن تا کم کم دچار توهم میشن و فکر میکنن  که فقط خودشون موجه اند و بقیه مرتد هستن . چند هفته پیش شاهد یکی از چندشناک ترین صحنه هایی بودم که تا به حال دیدم که نگاهم رو به خیلی مسائل عوض کرد !

 

خدایا بسیار ازت ممنونم که  کمکم کردی تو زندگی به هیچ کس محتاج نباشم!  کمکم کردی که رو پای خودم بایستم !

 من کلا آدم اجتماعی هستم ... و طی این چند سال از زندگیم دوستای زیاد و متفاوتی داشتم ...  از هر مدل و هر تفکر و هر عقیده ای ...  ولی  همیشه سعی کردم روابطم کنترل شده باشه ! به نظر من ( که فکر میکنم  نظر بقیه هم اینجوریه ) محور هر کسی تو زندگیش خودشه ....  چرا باید به کسی اعتماد بکنی وقتی میدونی که جنسش از نوع  "آدم" هستش؟ من  بعضی وقتا حتی به خودم هم  اعتماد ندارم چه برسه به یکی دیگه ؟؟؟

تو این مدت یاد گرفتم که از هر دست بدی از همون دست هم میگری .. کاریشم نمیشه کرد .. قانون زندگیه !!

تو این مدت یاد گرفتم هیچ وقت به پای کسی نسوزم چون ارزش خودم خیلی بیشتر از اونیه که قراره به پاش بسوزم!!

تو این مدت یاد گرفتم کسی رو به خودم وابسته نکنم  ، چون هر وابستگی نهایتا به جدایی ختم میشه . فرقی نداره دلیل جدایی چی باشه ، عدم تفاهم یا مرگ ، مهم اینه آخرش جداییه  که دردناکه...

تو این مدت یاد گرفتم بدون چشمداشت به دوستای خودم کمک کنم ، تا وقتی که من هم به کمک نیاز دارم بدون چشمداشت بهم کمک بشه.

تو این مدت یاد گرفتم 50 درصد شوخی ها جدی هستن.

تو این مدت یاد گرفتم خیلی وقتا  اگه حرفت رو  رو راست بزنی طرفت شک می کنه . ولی اگه حرفت رو بپیچونی و سر طرفت کلاه بذاری . حتی اگه بفهمه بیچوندیش  بازم از خریت خودش لذت می بره و خوشحال میشه.

تو این مدت یاد گرفتم که هستن آدمایی که تو ظاهر باهات خیلی خوبن .. اما وقتی پاش برسه  حاضرن خیلی ارزون بفروشنت ! ( سعی کن حتما این آدما رو بشناسی ، ازشون حتما دوری کن )

تو این مدت یاد گرفتم همیشه از هرکسی که جلوی من دست رو سینه میذاره و تا کمر خم میشه بترسم ، چون خدا می دونه بعدا چه نقشه ای واسم داره !

تو این مدت  خیلی چیزایه دیگه هم یاد گرفتم  .. خیلی هاشون تجربه های با ارزش زندگیم شدن ... خیلی هاشونم سعی می کنم فراموش کنم..

 

دو تا نکته همیشه یادتون بمونه :

 اول اینکه دوست هیچ موقع جای خانواده رو نمیگیره ..... که این خیلی مهمه !

دوم اینکه حتی بهترین بهترین دوست ها ، اگه جایی بخوان بین منافع خودشون و شما یکی رو انتخاب کنن مطمئنا منافعشون رو انتخاب میکنن ( که البته یه چیز  طبیعیه و من بهشون حق میدم !)

همونطور که گفتم  من دور و برم آدمای مختلفی هستند و از هر عقیده  ... ولی این دلیل نمیشه که من با هر کی دوستم ، عقایدم منطبق بر عقاید اون باشه ... از نظر من عقاید هر کی واسه خودش مهمه و باید بهش احترام گذاشت ..

من هیچ وقت تو زندگیم نخواستم که دوست صمیمی داشته باشم .... چون صمیمیتی که مبناش منافع  شخصی باشه رو اصلا قبول ندارم !!

صمیمی ترین  و قابل اعتماد ترین دوستم پدرمه  که مطمئنم تا آخر عمرم هیچ کی نمیتونه جاش رو بگیره!

یه مادر دارم که با هیچ کی عوضش نمیکنم ... خیلییییی دوست دارم مامان

 

یه خواهر هم دارم که درسته خیلی به هم میتوپیم ولی نه چیزی ته دل من هست و نه چیزی ته دل اون . بیشتر محض سرگرمیه توپیدنامون :دی خیلی دوست دارم شیوا

همینا باعث شده که تو زندگی هیچ نیازی به هیچ کس دیگه نداشته باشم ... و ازین بابت خیلی به خودم و خانوادم میبالم.

زندگی خیلی شیرینه  فقط باید بخوای ! یه لیوان آب پرتقال ، هندزفری تو گوشات ، Evanescence - My Immortal تا صبح !

 پ.ن : مواظب خودتون باشین. 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی




نمیدونم که چرا آدما اونقدر خودشونو  درست و بقیه رو  اشتباه میدونن... چرا راه من اشتباهه؟؟ کی گفته اصلا ؟؟؟ چرا همه میگن اگه بخوای درست میشه ...چی درست میشه؟مگه چیزی خرابه!!!؟ تو راهت به خاطر زندگی خودته.... و من راهم به خاطر هزار تا فکر که تو ذهنم دارم و باید بهش برسم!!! ( و می رسم... ) .

نمیدونم اما میدونم که تو  راه درست رو میری و من راه درست رو !هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم رو انتخاب کرده ام....من راه خودم رو واقعیات زندگی میبینم و تو راه خودت رو : اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که اونم به اجبار تایین شده.... و این همونیه که خدا افریده به نام اختیار... مطمئنم مشکل از خدا نیست ... پس یه فکری واسه خودت بکن!!!

و زندگی همان است که میخواهی!!!!!!!!!!!!!!!

تو راه خودت رو برو  و بگذار بنده تو مسیر خودم باشم .... چه اشکالی داره اگه من در  راه خودم تنها باشم ... از خدامم هست ....  و تو ، در خوشیهات غرق شو و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگیت بمیر....  نترس منم قراره یه روز بمیرم ... چیزی که  معلومه  اینه که نهایتا  همه ی ما  زیر خروارها گل مدفون  می شیم ... چه فرقی داره من باشم ... یا تو باشی ... یا خواجه حافظ شیرازی !! فقط یادت باشه .. من از یه راه دیگه اومدم !!!!

نمیگم کلا آدم شاخیم و اشتباه نمی کنم!!!  ... چی میشهمگه ...  آدم  خطا هم می کنه  ... ولی خطای من یه جور دیگه هستش :

دلهای پاک خطا نمیکنند،
                                
سادگی میکنند
                                        
و 
                                                   
همیشه سادگی پاک ترین خطای من بود!! 

آره ساده بودم و هستم !!! ولی ببو نیستم و خوب حالیم میشه !!!  خیلی بیشتر از اون که حتی فکرشم بکنی...

پ.ن1:

یکی برگشت بهم گفت : " نوشته هات به خودت نمی آد  .. خودت که همیشه می خندی و نیشت بازه!"

بهش میگم : همین الانشم می خندم  ... قرار نیست که برم یه گوشه بشینم گریه کنم ! زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای که زندگی کنی :

غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه چرا !؟!

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :خدا




نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم...؟

می دونم تو دیگه جوابی برای من نداری !!

یا شایدم نمی تونی داشته باشی...

چون هنوزم نفهمیدی که چی کار کردی...

نمی تونم ...

 یعنی از دستم کاری بر نمی آد...

فقط می تونم دلم رو خوش کنم که :    من نه کم آوردم نه کم گذاشتم...

راستی چرا اینجوری شد   ؟؟!؟؟

جوابی نمی خوام....

نمی تونم که بخوام ...

چون می دونم حرفی نمی زنی و  خوب دیگه کاری از دستم بر نمی آد ...!!

اگر هم بیاد ، خودم دیگه نمی خوام ...

تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم !!

الان فقط یه جمله ی معروف  نمیذاره آروم بشینم :

برای با هم بودنمان با هم ماندنمان چیزی لازم است به سادگی...

به سادگی همدلی مان ...

دروغ ساده ای بود این همدلی...

حتی کلمه ش هم دیگه برام آشنا نیست ...

نمیشناسمش!!....  با خودم می گم :

اسمش چیه؟؟ ... چه شکلیه؟؟؟  ... چی کار می کنه ؟؟؟

کجاست ؟؟؟  کی میاد؟؟؟

هیچ جسم  و روحی رو نمیشناسم ...!!

 نه می خندی ... نه محبت میکنی ...نه حس می کنی ... نه غذا میخوری ... نه لمس میکنی .. حتی کارم نمیکنی!!!

هیچ کاری ! ...

 عین آدم مرده!!!!!!!

آره ...........

راستی  تو مردی ... زود تر از اون وقتی که خودت  معین کردی  ..!!!

میدونی  .... داره بارون میاد ... یادته چقدر زیر بارون خیس میشدیم ؟؟؟

 یادت نمی آد !!! چون همش تو رویامون بود !!!!

دلم میخواست گریه کنم!!!  دلم خیلی گرفته بود ....

اما مدت هاست که نمی تونم ... نه بغضی و نه هق هقی ..

برات دیگه فرقی نمیکنه ... اگه چشمای من عین صحرا خشک شده باشه ..!

می خوام برم بیرون قدم بزنم.......

دیگه نمیخوام به تو فکر کنم......

تو همینو میخواستی مگه نه ؟؟؟

ترجیح میدم بارونو دوست داشته باشم .... فقط بارونو!!!

اما قبل از این که برم ... دست رو بیار  جلو .. چشمات رو ببند!!

حق نداری نوشته ی تو دستت رو بخونی   .....

تا وقتی که بارون تموم شه !!!!!



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :دوست داشتن




***

آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

***

پ/ن: نمی دونم فقط من اینجوریم یا تو هم اینجوری هستی،نمی دونم ما اینجوری هستیم یا اونا هم اینجوری هستن،نکنه همه اینجوری باشیم؟!!!!

چرا احساساتمونو ، دوست داشتنمونو پنهان می کنیم و نمی تونیم اونو بروز بدیم؟ تا هم خودمون از نظر روحی ارضا بشیم هم طرف مقابل(هرکی که می خواد باشه) رو خوشحال کنیم،شادمانی که می دونم و مطمئن هستم که بالاترش وجود نداره...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :عشق




با هر بهانه یاد تو را در عمق خستگی هایم

به هجاهای دلتنگی گره می زنم

و با عبور بی حضورت از ثانیه ها می بینم

که هر گره راه نفس را بر هق هق

لحظه ها می بندد تا حس سبک شدن را از دقایقم بگیرد.

درست مثل نت های احساسی

که وقتی بر خطوط حامل  دلتنگی

می نشینند موسیقی احساس

فرسنگ های فاصله را در اوج می نوازند،

واژه هایم بر سطرهای خالی لحظه ها،

فاصله را بر بال های خسته ی پرنده ی

خیال سپرده،در آغوش فصل های

دفتر دلتنگی هایم رها می شوند.

واژه ها و سطرهایی که حالا دیگر

نمی دانم به راستی برای که اینگونه

عاشقانه می شوند؟

و این "تو " پر معمای سطرهای عاشقانه ام کیست؟

باید اتفاق افتاده باشد ...

شاید هم نیفتاده بود و من باز خیال برم داشته بود ...
بی خبری بوی درد می داد... و می دهد ...
و تویی که می مانی و خبری که حتی نمی دانی هست یا که نیست !
و از سر ناچاری همه اش را حواله می دهی به خدا و می گویی حتماً او این گونه خواسته ، پس برای من بهتر است و خودت بهتر از هرکسی می دانی که این یک بهانه ی الکی است  برای خوش بودن دلی که خیلی وقت است به هیچ چیزی خوش نیست !
و این بار هم خدا به دادت نمی رسد و توی دلت آشوبی به پا می شود که تمام   ته مانده ی آرام بودن هایت را بی رحمانه نابود می کند !
خدا هست ؟ نیست ؟
اصلا اهمیتی دارد وقتی که من آرام نمی گیرم .... ؟؟؟!
وقتی که هیچ خدایی نمی شنود که:

من از این بازی چقدر خسته ام ....
می دانی ؟  
انکار  باختن ، خود باختنی ست از نو !
و من ناچارم زیر سنگینی ای این همه ی بودنت بگویم که : باختم .... ! 
من باختم ...
اهمیتی دارد ؟ نه . حتی اگر تو و تمام دنیا تا هزار سال بخندند به باختنم ...
این یک اعتراف بزرگ است اگر با حوصله بخوانی ام ... اگر عمیق ببینی ام ...
و من هستم... اینجا ... درست همان جایی که چند روز پیش بودم اما با یک فرق بزرگ !
حالا می پذیرم که باخته ام . پذیرفته ام که باختم .
ببین ! حالا آن قدری بزرگ شده ام که اعتراف کنم . هیچ فکرش هم نمی کردم که این همه قد بکشم!
حالا می پذیرم این تلخی را...
و چه دردیست که باور ِ تلخی تازه آغاز درد است .
حالا می توانم با شهامت درد بکشم.
با شهامت افسوس بخورم .
با شهامت به همه ی حرف هایی فکر کنم که نگفتم ...
به گریه هایی که نکردم ...
به تمام سر فرصت هایی که هیچ وقت نرسیدند ...
به همه ی آنچه که باید می خواستم و نخواستم ....
به همه ی روزهایی که تلف شدند ... تلف کردمشان ....
به هر احساسی که داشته ام ....
و حالا ...
می خواهم درد بکشم... با همه ی شهامت مردانه ای که در خودم سراغ دارم ...
با همه ی غرور تردی که مدام یادم می رود حواسم باشد که نشکند ...
این بار درمانده درد نمی کشم ... محکم درد می کشم ... می ایستم و درد می کشم ...
که این درد کشیدن تاوان باورهای اشتباهی که خودم آغازش کردم !
نمی خواهم فکر کنم که تو .... او ... کسی جز من هم تقصیری داشته ...
من اشتباه کردم .... من غلط فکر کردم ... غلط نوشتم .... غلط خواندم ... غلط گفتم ....
من همه ی زندگی ام را غلط بازی کردم .......
و حالا درد می کشم و سعی می کنم آن دست لعنتی را آرام آرام پس بزنم .... همان دستی که همیشه از دیروزهایم بیرون می آید و امروزهای طفلکی ام را به کام می کشد ...
من می ایستم ... من راهم را پیدا می کنم... گیرم که راهم کمی بیراهه باشد ...
فقط اندکی زمان باید ....
من هنوز هستم ... هرچند که حالم خوب نباشد ... هرچند پر از گریه ... هر چند زیاد خسته ...
هنوز هستم و هنوز هزار قمار دیگر در پیش است ....
هزار قمار دیگر ...

 

و ...        

  خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش
       بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر......



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :عشق




***

بازم افکارم طوفانی شدن ... مثل چند سال قبل ... فقط دنبال یه جایی ام که بنویسم ...  بنویسم .... فقط بنویسم ... یادش به خیر اون روزا ... شب تا صبح بیدار می موندیم و با همین نوشتنا شب و روزمونو سر می کردیم...

بیدار موندن های شب ... مسابقه سر اینکه کی وبلاگش زودتر آپ می شه:  فریدون... پناهی ...شاملو ...

واقعا یادش به خیر ... شوق زدن یه پست جدید ... روزی 5 ساعت ... نه  ساعت6 ... اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... زمان مهم نبود ....  فقط باید می نوشتم... می نوشتم که نوشته باشم ... همین و بس ...  به همین چیزا خوش بودیم و واقعا هم خوش بودیم...

الان تقریبا5 سال از روزای اول این وبلاگم میگذره و من همچنان می نویسم... نه به عنوان یه بلاگر حرفه ای ، بلکه : همچنان می نویسم که نوشته باشم ...  و همچنان بی هیچ دلیلی... و از این بابت خیلی خوشحالم و به خودم میبالم.... شاید 6 سال پیش که کار  وبلاگ قبلیمو ( که به دلایل نه چندان خاص بلوکش کردم ) شروع کردم و اسم یه بلاگر رو به دوش کشیدم( البته اون موقع یه نیمچه بچه 13 ساله توپولو بودم J ) ، هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تا اینجاها پیش بیام ..

پس یه تشکر خیلی مخصوص به خدا بدهکارم ... به خاطر اینکه هنوزم این قدرت تو دستام هست که بنویسم ...  هنوز هم می تونم بنویسم که نوشته باشم .. بی هیچ دلیلی ...

چند وقت بود اینجا واسم یه حیاط خلوت شده بود  .. ولی فکر کنم الان  اونجوری که من دلم می خواد و باید باشه ، خلوت نیست و جدیدا یه اتوبان زیاد بانده از بغلش گذشته! ... ولی خوب فعلا با همین حیاط نه چندان خلوت سر می کنم ... به فکر یه جای خلوت تر هستم ... بغل یه رودخونه دنج یه جایی وسط جنگلا  ... جایی که شاید ماه ها گذر هیچ  موجود زنده ای بهش نخوره .... جایی که بتونم بنویسم و بی هیچ دلیلی .. بنویسم که نوشته باشم...

پ/ن1 :

این روزا یه جووری شدن .. سعی می کنم ساعت هامو با تنهاییم پر کنم. .. با اینکه خیلی ها دور و برم هستن و خیلی هوامو دارن و به خاطر این خیلی هم ازشون ممنونم .. ولی باز بعضی وقتا احساس میکنم که یه چیزی این وسط کمه ... یه چیز مثل :

"خلوت و سکوت"

مثل الان...

پ/ن 2 : بازم عکس مورد علاقمو گذاشتم ... می دونم خیلی تکراریه ... ولی چه میشه کرد J

 ***

فعلا تا بعد ...

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :خدا




 

 

 ...

 

...

خدا وصیت منو، گوش بده نامه مو بخون .. شاید دیگه من نباشم ، مواظب عشقم بمون

  میسپارمش بهت میرم، تموم تار و پودمو .....یه وقت نیاد برنجونیش،کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد ، بدزده قلب سادشو ..  کسی نیاد تو زندگیش ، بشینه زیر سایشو

بهش بگه دوسش داره ، خیلی بده زمونمون .. خدا سپردمش بهت ، مواظب عشقم بمون

فردا قراره منو تو،از همدیگه جدا بشیم..... فرا قراره  همدم گریه ی بی صدا بشیم

تو  کوچه های بی کسی،نیستی و پرسه می زنم... آی آدما نگاه کنین ،غریب شهرتون منم

یادش به خیر منو تو ، یه قلب  پاک و بی غروب ..حالا چی شد عوض شدی ،دلت کجاست سنگ صبور

من تو رو عاشقت کردم ........... هر جور شده حتی به زور

کی میخواد فردا تو رو از من بگیره ؟؟....کاش اونم ویرون شه اتیش بگریه

ما باید فردا رو از دنیا بگیریم .................... ما اگه از هم جدا بشیم می میریم

ما باید قدر این روزا رو بدونیم ............................. وای اگه فردا بیاد تنها می مونیم

خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی ..نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی

یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه .......خودم مهم نیست اما اون  ، نزاری تنها بمونه

بمیرم واسه هق هقش ، گریه چقدر بهش میاد .. وقتی که حرصس بگیره میگه از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه ، میبینه من بغضم گرفت .. همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت

حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه ودا کنیم......... بیا به یاد اون روزا همدیگر و دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدابشیم .. ای وای داره فردا میاد  ، باید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا ، بخواه منو صبرم بده.... هنوز نرفتی از پیشم  ، دوریت داره زجرم میده

کی میخواد فردا تو رو از من بگیره ؟؟.............  کاش اونم ویرون شه اتیش بگریه

عزیزم یادت نره دنیا دو روزه .......... نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه

ای خدا حتی اگه دوستم  نداره .. تو می تونی نذاری تنهام بذاره

Music artist : Majid Kharatha …

 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :دعا و کلمات کلیدی :خدا و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :پریشان




...
دلتنگی ها و بی قراری ها چه زود شکل می گیرند و دیدار ها و لبخند ها چه دیر ...
ترا دیدم ، نگاهت آرام بود و دوست داشتنی و تنها سهم ناچیز من از بودنت ...
توی ذهنم از مهربانی ات عکس گرفتم ، قاب کردم و به دیوار قلبم آویختم . و حالا ...
روز هایم می گذرد با دلتنگی و لحظه هایم پر می شود از انتظار . انتظار فرصتی دوباره که من و تو باز به هم بر بخوریم ...
تنها برای تو که آرامش وجودم هستی می نویسم که به یادت هستم ...
به یاد تمامی با تو بودن ها و در حسرت تمامی لحظات بی تو بودن ، برایت دعایی می خوانم ...
الهی رنگ دو چیز را هرگز نبینی : دلتنگی و حسرت دیدار را
التماس دعا ...
...


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :دعا و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :عشق




...

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!
تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...

 ...

 

زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری هر که آمد

کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک ? این کولی خانه بدوش روزگار

کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت...

...

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :خدا



 

دل من چه خردسال است

 

ساده مینگرد

 

ساده میپوشد

 

ساده میخندد

 

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

 

ساده می افتد

 

ساده میشکند

 

ساده می میرد

 

دل من تنها سخت میگرید!

 

***



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :زندگی و کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دوست داشتن




اگر تنهاترین تنها شوم، بازهم خدا هست،

او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

...


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی :خدا و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :دوست داشتن