

نمیدونم که چرا آدما اونقدر خودشونو درست و بقیه رو اشتباه میدونن... چرا راه من اشتباهه؟؟ کی گفته اصلا ؟؟؟ چرا همه میگن اگه بخوای درست میشه ...چی درست میشه؟مگه چیزی خرابه!!!؟ تو راهت به خاطر زندگی خودته.... و من راهم به خاطر هزار تا فکر که تو ذهنم دارم و باید بهش برسم!!! ( و می رسم... ) .
نمیدونم اما میدونم که تو راه درست رو میری و من راه درست رو !هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم رو انتخاب کرده ام....من راه خودم رو واقعیات زندگی میبینم و تو راه خودت رو : اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که اونم به اجبار تایین شده.... و این همونیه که خدا افریده به نام اختیار... مطمئنم مشکل از خدا نیست ... پس یه فکری واسه خودت بکن!!!
و زندگی همان است که میخواهی!!!!!!!!!!!!!!!
تو راه خودت رو برو و بگذار بنده تو مسیر خودم باشم .... چه اشکالی داره اگه من در راه خودم تنها باشم ... از خدامم هست .... و تو ، در خوشیهات غرق شو و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگیت بمیر.... نترس منم قراره یه روز بمیرم ... چیزی که معلومه اینه که نهایتا همه ی ما زیر خروارها گل مدفون می شیم ... چه فرقی داره من باشم ... یا تو باشی ... یا خواجه حافظ شیرازی !! فقط یادت باشه .. من از یه راه دیگه اومدم !!!!
نمیگم کلا آدم شاخیم و اشتباه نمی کنم!!! ... چی میشهمگه ... آدم خطا هم می کنه ... ولی خطای من یه جور دیگه هستش :
دلهای پاک خطا نمیکنند،
سادگی میکنند
و
همیشه سادگی پاک ترین خطای من بود!!
آره ساده بودم و هستم !!! ولی ببو نیستم و خوب حالیم میشه !!! خیلی بیشتر از اون که حتی فکرشم بکنی...
پ.ن1:
یکی برگشت بهم گفت : " نوشته هات به خودت نمی آد .. خودت که همیشه می خندی و نیشت بازه!"
بهش میگم : همین الانشم می خندم ... قرار نیست که برم یه گوشه بشینم گریه کنم ! زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای که زندگی کنی :
غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه چرا !؟!

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
we write more, but learn less; plan more, but accomplish less
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!
![]()
***
حرفها که تکراری میشوند ، غصه ها که عادی می شوند
شعرها که بی صدا می شوند
وقتی که حتی اتفاقها هم معمولی می شوند
باران ها از سر تکرار می بارند
و بهارها از سر عادت گل می کنند
وقتی همه روزهای تقویمت مثل هم می شوند
شنبه با جمعه فرقی نمی کند
زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی
به خودت یکجور نگاه می کنی
و حتی به خدا
و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند،
بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد،
!!..!!
آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی
بدون آنکه کمترین اثری بگیری
یا کمترین اثری ببخشی
مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی
بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی
اما به خاطر خدا هم که شده
اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
کمی هم جرات دریا شدن داشته باش!!!

***
بازم افکارم طوفانی شدن ... مثل چند سال قبل ... فقط دنبال یه جایی ام که بنویسم ... بنویسم .... فقط بنویسم ... یادش به خیر اون روزا ... شب تا صبح بیدار می موندیم و با همین نوشتنا شب و روزمونو سر می کردیم...
بیدار موندن های شب ... مسابقه سر اینکه کی وبلاگش زودتر آپ می شه: فریدون... پناهی ...شاملو ...
واقعا یادش به خیر ... شوق زدن یه پست جدید ... روزی 5 ساعت ... نه ساعت6 ... اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... زمان مهم نبود .... فقط باید می نوشتم... می نوشتم که نوشته باشم ... همین و بس ... به همین چیزا خوش بودیم و واقعا هم خوش بودیم...
الان تقریبا5 سال از روزای اول این وبلاگم میگذره و من همچنان می نویسم... نه به عنوان یه بلاگر حرفه ای ، بلکه : همچنان می نویسم که نوشته باشم ... و همچنان بی هیچ دلیلی... و از این بابت خیلی خوشحالم و به خودم میبالم.... شاید 6 سال پیش که کار وبلاگ قبلیمو ( که به دلایل نه چندان خاص بلوکش کردم ) شروع کردم و اسم یه بلاگر رو به دوش کشیدم( البته اون موقع یه نیمچه بچه 13 ساله توپولو بودم J ) ، هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تا اینجاها پیش بیام ..
پس یه تشکر خیلی مخصوص به خدا بدهکارم ... به خاطر اینکه هنوزم این قدرت تو دستام هست که بنویسم ... هنوز هم می تونم بنویسم که نوشته باشم .. بی هیچ دلیلی ...
چند وقت بود اینجا واسم یه حیاط خلوت شده بود .. ولی فکر کنم الان اونجوری که من دلم می خواد و باید باشه ، خلوت نیست و جدیدا یه اتوبان زیاد بانده از بغلش گذشته! ... ولی خوب فعلا با همین حیاط نه چندان خلوت سر می کنم ... به فکر یه جای خلوت تر هستم ... بغل یه رودخونه دنج یه جایی وسط جنگلا ... جایی که شاید ماه ها گذر هیچ موجود زنده ای بهش نخوره .... جایی که بتونم بنویسم و بی هیچ دلیلی .. بنویسم که نوشته باشم...
پ/ن1 :
این روزا یه جووری شدن .. سعی می کنم ساعت هامو با تنهاییم پر کنم. .. با اینکه خیلی ها دور و برم هستن و خیلی هوامو دارن و به خاطر این خیلی هم ازشون ممنونم .. ولی باز بعضی وقتا احساس میکنم که یه چیزی این وسط کمه ... یه چیز مثل :
"خلوت و سکوت"
مثل الان...
پ/ن 2 : بازم عکس مورد علاقمو گذاشتم ... می دونم خیلی تکراریه ... ولی چه میشه کرد J
***
فعلا تا بعد ...

...

...
خدا وصیت منو، گوش بده نامه مو بخون .. شاید دیگه من نباشم ، مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم، تموم تار و پودمو .....یه وقت نیاد برنجونیش،کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد ، بدزده قلب سادشو .. کسی نیاد تو زندگیش ، بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره ، خیلی بده زمونمون .. خدا سپردمش بهت ، مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو،از همدیگه جدا بشیم..... فرا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم
تو کوچه های بی کسی،نیستی و پرسه می زنم... آی آدما نگاه کنین ،غریب شهرتون منم
یادش به خیر منو تو ، یه قلب پاک و بی غروب ..حالا چی شد عوض شدی ،دلت کجاست سنگ صبور
من تو رو عاشقت کردم ........... هر جور شده حتی به زور
کی میخواد فردا تو رو از من بگیره ؟؟....کاش اونم ویرون شه اتیش بگریه
ما باید فردا رو از دنیا بگیریم .................... ما اگه از هم جدا بشیم می میریم
ما باید قدر این روزا رو بدونیم ............................. وای اگه فردا بیاد تنها می مونیم
خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی ..نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی
یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه .......خودم مهم نیست اما اون ، نزاری تنها بمونه
بمیرم واسه هق هقش ، گریه چقدر بهش میاد .. وقتی که حرصس بگیره میگه از من بدش میاد
اما وقتی آروم میشه ، میبینه من بغضم گرفت .. همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت
حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه ودا کنیم......... بیا به یاد اون روزا همدیگر و دعا کنیم
یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدابشیم .. ای وای داره فردا میاد ، باید دست به دعا بشیم
با قلب پاکت از خدا ، بخواه منو صبرم بده.... هنوز نرفتی از پیشم ، دوریت داره زجرم میده
کی میخواد فردا تو رو از من بگیره ؟؟............. کاش اونم ویرون شه اتیش بگریه
عزیزم یادت نره دنیا دو روزه .......... نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه
ای خدا حتی اگه دوستم نداره .. تو می تونی نذاری تنهام بذاره
Music artist : Majid Kharatha …

...
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!
تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،
او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود...
...
زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ? این کولی خانه بدوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت...
...
اگر تنهاترین تنها شوم، بازهم خدا هست،
او جانشین همه نداشتن هاست.
نفرین و آفرین ها بی ثمر است.
اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
