
ما همیشه قایم شدیم، تا وقتی بچه بودیم؛ پشت در و دیوار ها و پدر و مادرمان، وقتی هم بزرگ شدیم پشت کسی که وانمود می کردیم ماییم. ما همه چیز را مثل خورشید نقاشی های کودکیمان پشت کوه های به هم چسبیده قایم کردیم.
آن قدر سلام های خالصانه مان را از دوستانمان قایم کردیم تا آنها هم مجبور شدند قلبشان را از ما پنهان کنند. ما آرزوهایمان را از خودمان قایم کردیم و حالا در فقدانشان نا امیدانه به جای زندگی، مردگی می کنیم.
ما خدا را از خودمان قایم کردیم تا هر وقت ، هر کاری که دوست داریم انجام بدهیم و حالا میان یک عالمه گره کور که به دست و پایمان بسته شده اند نشسته ایم و گره هایمان را از هم پنهان می کنیم.
زندگی ما بازی قایم باشکی بود که گرگ هیچ کاری به جز پیدا کردن ما نداشت؛ تنها چیزی که توی این بازی خوب یاد گرفتیم، پنهان کاری بود.
از این همه شب که وسوسه می کنند برای قایم باشک خسته ام. از این بازی بی انتها که دلم را پر می کند از هراس پیدا شدن، خسته ام. می خواهم خودم باشم؛ بدون آنکه از چیزی بترسم. می خواهم در دستان نورانی خدا رها شوم. می خواهم این بار خودم را میان آغوش خدا پیدا کنم.
پ/ن: بازم طبق معمول حالم خوبه و هیچم افسرده نیستم !!!
...

...
هر ماجرای، هر آدمی، هر حادثه ی که توی زندگی می افته بی دلیل نیست، یه چیزی هست، من دنبال اون دلیل هستم این روزها توی زندگیم، مخصوصا وقتی به یک چیزی بیشتر گیر می کنم، ایست میکنم، آشفته میشم، بیشتر دنبال دلیل می گردم، دنبال اینکه چرا، چی شد، که این مدلی شد، حتما یه چیزی هست، شک ندارم اون چیزی که ما می بینم خیلی سطحی و ظاهری هست، یک چیزهای فراتر از این ها هست که ما بی خبریم، یک چیزهای که خیلی مهم هستن و اصلا همون ها باعث میشه که اون ماجرا، اون آدمه، اون اتفاق بیافته، من دلم میخواد وقتی یک مسئله ی برام پیش میاد که اصلا خوشایندم نیست، خدا رو بیشتر حس کنم، دلم میخواد حتی ازش تشکر کنم بخاطر همه لحظه های که من رو وادار می کنه بشینم فکر کنم ببینم چی شد که اینطوری شد، و من چرا این روزها اینهمه کلافه هستم، شایدخیلی وقتها جواب درست و حسابی برای اینهمه آدم، اینهمه اتفاق و اینهمه ماجرا که یه هویی پیش میاد پیدا نکنم، ولی همین که خودم میدونم یه چیزی هست که فراتر از دانسته های منه آرومم میکنه!!!
...
پ/ ن١ : من ایمانم دارم که یک چیزی، مثل دوتا دست نورانی همه ی زندگیم را نگه داشته و هدایت میکند، دو تا دست نورانی که دستای من نیست، خیلی فراتر و عظیم تر از دست های زمینی می باشد. من ایمان دارم به اون دستها.
...

روی تخت خوابش در حالی که با تار موهایش بازی می کند و سر به دیوار سرد اتاق تکیه داده,نشسته و فکر می کند.
به سال هایی که گذشت...
به دیروز...
به امروزی که روزی با خود می گفت شاید نیاید!
به فرداهایی که نمی دانست می آیند یا نه؟
به دیروز,امروز و فردا...
می ترسد...
از چه؟
از اینکه فردایی نباشد!
دلتنگ است...
چرا؟
دلش برای روزهایی که گذشت,تنگ شده!
غمگین است...
چون
امروز نیز در حال رفتن است...
...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آـش جانسوز نگفتن تا کی ؟ سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدنش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پر گشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سربرگ من و بی سرو سامان دارد؟
