چه راحت گذشتی از تمام لحظه هایی که سنگینی بار تنهاییت را با بر دوش کشیدم
چه آسان تمام با هم بودن هایمان را به فریب لبخندی ارزانی کردی
چه سست بودی؟ چه بی احساس؟ چه قدر نشناس؟ چه ناسپاس؟ چه بی معرفت؟
چگونه هستی تو را تحمل می کند؟ تو از جوانمردی چه با خود داشتی؟
چه ساده لوحانه تمام عشق و احساس خود را به تو هدیه کردم
چقدر صادقانه تمامی لحظات تنهاییم را با تمثال وجود تو پر کردم
چقدر نوشته هایت را خواندم و ابراز عشقت را به خود ستودم
چه دیوانه وار عاشقت شدم؟ چه احمقانه دوستت داشتم؟
چگونه از تمام سرگرمی هایم به خاطر شنیدن حتی صدایت گذشتم
چگونه غرور مردانه ام را فدای حرفهایی کردم که حتی خودت به آنها ایمان نداشتی؟
چه قدر شکستم؟ چه قدر بریدم ؟ چه قدر زجر کشیدم؟
خدا یا اینها تاوان کدامین معصیت است؟
خدا یا تا کی تا کجا باید ادامه داد؟ مگر من چقدر بدهکار این لحظه ها هستم ؟
نمی دانم ؟ آیا تاوان می دهم ؟آیا تاوانم را از او می گیری؟
نمی دانم ؟نمی توانم؟نه؟.................
کاش او هم همچون من می فهمید ؟ کاش به او هم این طعم را بچشانی؟
من نمی گذرم؛ شاید بخشش تو بیشتر است ؟
شک ندارم که اینگونه است؟ پس چه می شود پاسخ من
مگر نه اینکه که گفتی "ادعونی استجب لکم"
ای کاش ! نمی دیدم آنچه هر روز شاهدش هستم
ای کاش بیشتر از این خورد شدنم را نمی دیدم
ای کاش ! ای کاش ! نمیدیدم چگونه برق نگاهش و احساس .....ش
را در جلوی چشمان من نثار دیگری می کند
نمی بخشم؛ نه توانش را دارم و نه او دیگر..........
روزی با گذشتن از همه چیز پاشیدن عشقی چندین ساله را مانع شدم
اما امروز شاهد فرو ریختن دیوارهای قلبی هستم که روزی فکر می کردم
حریم عشق من و اوست؟
به پاکی عشقمان سوگند می خوردم و هیچ چیز را با آن برابر نمی دانستم
چه کودکانه اشک ریختنها یت را به تماشا نشستم و تنها و تنها به خاطر تو ماندم
چه زیبا با تمام زندگی و عشق و احساسم بازی کردی؟
چه ماهرانه کیش و مات زندگی ام را به من نشان دادی؟
نمی دانم؟ نمی فهمم؟
آیا امروز شادی را به دست آوردی؟
می خواهم بدانم چگونه برایش می گویی؟
می خواهم بدانم عشقت به او از چه جنسی است؟
می خواهم بدانم آیا او هم بعد چند مدت همان شیطنتی که امروز آن را می ستایی دارد؟
آری! شاید .....................
اما نمی گذرم ؛
نمی بخشم ؛
هرگز!
