نمی دونم ....
فقط می دونم اشکم میاد
و نمیتونم جلوشو بگیرم ....
فقط میدونم
که هیچ وقت هیچ چیزی رو نمی دونستم
میدونم که
تنها شدم
تنهای تنها
فقط میدونم که
یه قلب شکسته برام مونده
که دیگه هیچ کس توان جمع کردن تیکه هاش رو نداره
می دونم که هیچ وقت نفهمید که چقدر برام عزیز بود
می دونم که تمام احساس و امالم فدای یه نگاه سرد شد
می دونم که دیگه باید روزه سکوت بگیرم
می دونم که اون همون ترحمی بود که همیشه ازش می ترسیدم
می دونم که همه چیز تموم شده
همیشه از این می ترسیدم که
نکند که من اشتباه کنم و قدم در راهی بی بازگشت گذارده باشم
همیشه از تنهایی می ترسیدم
همیشه به او می گفتم :
من از حدیث دیو و قصه دوری از تو می ترسم
و چه آسان تنهایی را به من هدیه کردی ؟
نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
