اون روز تو خیابون نمی دونم چی شد
که نگاهم به یک برگ زرد روی درخت افتاد .
دیدم داره برای کنده شدن از شاخه درخت تلاش می کنه
پیش خودم گفتم
تلاش برای مرگ ؟؟
تو عالم خودم بودم که نجوایی به گوشم رسید
آری اشتباه نمی کردم صدای همون برگ بود
بهم گفت از چه چیزی این قدر تعجب کردی ؟؟
گفتم دلیل تلاشت برای افتادن برام عجیب بود
از من پرسید :
تا حالا عاشق شدی ؟؟
موندم چه جوابی بهش بدم
به من گفت :
نزدیکای بهار پس از تولدم وقتی چشمامو باز کردم
چشمم به برگ کوچک و نازی که کنارم بود افتاد
در همون نگاه اول بهش دل بستم
آره تو همون نگاه ...
ولی اون اصلا چنین احساسی نداشت
اینو از چشماش می شد فهمید
با همون چشمای آسمونیش می خواست منو هم منصرف کنه
ولی با این اوصاف من از حضور او کنار خود شاد بودم
و با گذشت زمان عشق او در من فزونی می یافت
تا اینکه این باد سرد خزان سر رسید
معشوق مرا از شاخه کند و به زمین انداخت
گویا زمان آن رسیده بود که کنار او بودن نیز برایم آرزو شود
صدای خش خش او زیر قدمهای رهگذران را می شنیدم
در نهایت گفت چگونه از من انتظار داری که این بالا ......
و خاموش شد و من دیگر صدایی نشنیدم
به فکر فرو رفتم ...
بهش حق می دادم
زندگی بدون حضور معشوق برایش مفهومی نداشت
دلم براش سوخت
تو این فکرا بودم که با صدای خش خش به خود آمدم
صدای همان برگ بود که بعد از افتادن زیر پایی له شد
نمی دونم شاید می خواست به معشوق صداقت عشقو نشون بده
شایدم می خواست عشق خودشو اثبات کنه
و شاید .....
کاش همون موقع جواب سوالشو می دادم
تا می فهمید که دردشو درک می کنم و می فهمم که چی میگه
آخه من .....
