.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


ديدي دلم شكست؟!!
ديدي چيني اصل قلب خويش
سپردم به دستهاي خواهشت

ديدي..بي حواس!!!
پايت به سنگ خورد..افتادبر زمين ...شكست
ديدي چه بي صدا دلم شكست؟

ديدي حديث عشق و جنونت فسانه بود
ديدي عاشقا نه هايت فقط يك ترانه بود
ديدي عشق پاك من برايت بهانه بود
وكلام نگاهم برايت چه بيگانه بود

ديدي كوهكن!!
ديدي بجاي كوه غم تيشه ات قلب من نشانه گرفت
ديدي قايق عشقم ز درياي محبت كناره گرفت
كبو تر دلم هواي آشيانه گرفت
آسمان غمم ابر ناله گرفت
ديدي
عشقت حباب بود و در هو ا شكست
ديدي دلم شكست ؟

بی وفا!!!
بيهوده مكوش دلريزه هاي مرا جمع آوري كني
مرا با دروغهاي خود باز راضي كني
كه از چهره ام رفع دل آزاري كني
با اعتمادم بازي كني

ديدي...كه ديوار صو تي هفت شهر عشق با ناله غمم شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي..نفهميدي..
عشق دلباختگيست
براي دلبر سو ختگيست
با رنج و غم آميختگيست
و در آخر با مرگ در آو يختگيست..

ديدي صياد!!
ديدي كبوتر جلد بام تو در گو شه قفس بال و پرش شكست

ديدي؟؟؟...نه
نديدي
باور نمي كنم
چون هرگز راز دل نگفتمت
با ديده غمين فقط نگريستمت
شايد در سو گواري وفا گريستمت
من دگر آن عاشق هميشه نيستمت

باد بي صفا!!
ديدي كلبه چو بي اعتماد من با وزش خشك جور تو چه ناروا شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي زمن چه ماند؟؟
اشكي هميشگي
گلي تازه نشدني
بيدلي باور نكردني
خاطره اي دست نيافتني

ديدي.سنگدل!!.
كوزه چشم من كه چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت براي هميشه شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي!!
تراهرگز نشناختم
همه چيز رادر نرد عشق باختم
من كه با تو رو ياهاي جواني ساختم
شجاعانه براي تو بر لشگر رقيبان تاختم
ديدي...

شاه بيت غزلهاي ناب من!!
شعر من پس از تو چه سرد شد
دشت سبز عشق چه زرد شد
سراسر دنيا حديث دردشد
كودك روحم در آسياب غم مرد شد

ديدي.. دريا چشم!!
بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شكست
ديدي دلم شكست؟

ديدي همبازي كودكي !!
در بازي قشنگ مهر...
آخر تو جر زدي
بردي و جايزه ات يك عشق تازه بود

حال ببين!!
در من بهار غروب كرده را
پاييز رسو ب كرده را
زمستان خانه خريده را
تابستان مستا نه رميده را
بيا!!.
دلريزه هاي ياقوت گونه ام را بده
نمي تواني مثل قوري قديمي مادر بزرگ بندي بر آن زني
تر سم كه تيزي لبه هاي كينه اش دست نا مهربان تو را چون خود زخمي كند
مي خواهم
آنها را بر آسمان ريزم تا برف سر د بي وفاييت با باران خون دل بر سرددلها ببارد
هر يك را در گو شه اي از اين دشت مدفون كنم ..تا سالي دگراز آن شقايق هاي عشق واقعي تلخي اين عشق گو نه هارا پاك كند

اي عشق حقيقي در ما طلو ع كن
بگذار تا قلب پاك ما با نيشتر غم تو بسوزد و بسازد
و با جرعه هاي مي ات مست كند..مست..مست
و چون قطره اي ما را به اقيانوس تو بر ساند



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦