ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان سادگيهای ما نشستند.برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت علاقه ما سايه انداختند.
بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های خيس لبريز شود. نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار مينويسند. ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟ به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟ چگونه فراموش کرديم ؟
حالا رويای گريه نشين ؛ بغض نکن ؛ بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم.
ميماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم ...
