نمی خواهم توراببینم...........نه هرگز.....من در اینجا درتنهاییم در سکوتم .ارامشی دارم مثل ارامشی که باهم بودیم .. ارامشم رانگیر.............بر روی ان بلندی به انتظاراین ارامش چه واژه ها ی عاشقانه ای که می گفتیم
برو بگذار عاشقی گمنام بمانم.......همان عاشقی که کسی نمی شناختش وروزهایش را درکنار تو به شب می رساند بگذار در این مرداب با ذهن پوسیده خود فرو روم
برو.بین ما دیگرهیچ نیست.من کسی را دوست داشتم چهره اش شبیه تو بود.تو بودی اما نیستی......نگاهت شبیه اونیست نگاهش روحی داشت به وسعت دریای عشق ......صدایش زیبا بودودلنشین....
من می خواهم تو بروی...........ان دفعه که رفتی
روزاول مردم ..........نیست شدم.......
روز دوم خود را دفن کردم ........دراتاقم ...بیچاره پنجره اتاقم دلش گرفت.... گریه کرد..گفت.دیگر ان اواز را نخوان....ان ترانه عاشقانه که با عشقت می خواندی.........دیگر انرا نخواندم.....بیچاره دیوارها.......بیچاره پنجره اتاقم نمیدانند که جز ان ترانه قدیمی ذهن پوسیده ام به خاطر نمی اورد.....
روز سوم در تابوتم کابوس دیدم.کابوس رفتنت.....
روز چهارم صداهایی شنیدم که مرا می خواندند......همهمه هایی که نمی دانستم که چه می گویند ...که انها کیستند......
روز پنجم صدایی شنیدم تو بودی مرا می خواندی .کنارم دراز کشیدی دستم راگرفتی گفتی تنها نیستم ومن ارام سرم را بر شانه ات گذاشتم و خوابیدم.........
روز ششم......چشمهایم را باز کردم... به اطرافم نگاه کردم اما کسی راندیدم.جز دیوارهای بلند..سیاه........
روز هفتم صدایی نبود .کسی نبود.و.نه همهمه ای و نه تو..تازه فهمیدم من واقعا مرده ام...مثل اینکه مراسم هفت روز به خوبی انجام شد ..مرگی که شیونی نداشت.........همه با خیالی اسوده خوابیدند که ابرویشان حفظ شد.ه است...به گمانشان به خوبی مرده بودم.....
اما کسی امد نمی دانم که بود از کجا امد..دستم را گرفت مرا از تابوتم.از این مرداب وحشت بیرون کشید...هنور هم نمی شناسمش..........همیشه با من است..... نگاه کن دستش در دست من ست......به من میگوید تو باید بروی.....من زندگی که نمی خواستم را مدیون اویم ........زندگی که اکنون انرا می خواهم..
شاید خاطره شدن کسی که روزی دوستش داشتم که دیگر دوستم ندارد تنها راه درمان مرگ من بود.......او راه را نشانم داد.....ومن دوباره متولد شدم...
.برو........و دیگر بر نگرد....نمی خواهم دوباره بمیرم...........نمی خواهم دوباره ببینمت......
قلبی که تو میشناختی را در ان تابوت جا گذاشتم...دیگر قلب عاشقی نیست که تو را بخواهد ..................برو......
