چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپردند. اما قورباغه های دیگر دایما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید و خواهید مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قوباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش می کردو بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد . بقیه قورباغه ها از او پرسیدند :«مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟».
معلوم شد که قورباغه نا شنواست . در واقع ، او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
معلوم شد که قورباغه نا شنواست . در واقع ، او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٧:۱٥ ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
