گويی همه چيز در حال تکرار است
از آن زمان كه دروغ گفتن را آموختم ياد گرفتم چگونه قهرماني باشم كه نيستم.از زماني كه دروغ گفتن را آموختم دويدن را نيز فرا گرفتم زيرا تلاشم ديگر براي بودن بود نه براي شدن.
براي آنچه اكنون دارم ارزشي قائل نيستم چون يا با اندك تلاشي بدستشان آورده ام كه كوچكترين ها نيز از بدست آوردنشان عاجز نيستند. يا نعمتي بوده كه خدايم بخشيده نه از روي لياقت كه بسيار بينايان را ديدام با چشماني هيز و فضولان را با گوشهايي تيز.مگر در جمع زنان قهرمان باشم كه دوندگاني سخت كوشند با پاهایی كوتاه.در هر راهي كه قدم نهادم زود دلسرد شدم چون ناله هاي كم اشتياقي سالكانش وفرياد پوچي پيرانش زودتر به گوشم مي رسيد.
هر عملي كه از من سر مي زد دست پنهان سه تن در آن به خيمه شب بازي مشغول بود
دست خودم كه به لذت ها راهنمايم بود و ديو عياشيم را سيراب مي كرد، دست عقلم كه به عادت ها راهنمايم بود و ديو رخوتم را خوشنود مي ساخت و دست دلم كه به كمال راهنمايم بود و ديو غرورم را غذا مي داد.و من این گونه زحاک وار هر سه دیو را راضی نگاه می داشتم.
زندگيم مملو از نوازش هاي بي وقفه ی خداييست كه مرا براي عشق آفريد و اينچنين خائنم ميابد.خود را لايق هيچ نمي دانم و طلب بيش مي كنم.
افسوس که عشقم نيز جان دادن بيماري عاطفيست كه در بازي كمالجويان شكست خورده و زوال خويش را در چشمان پر غرور دخترکي جستجو مي كند كه هيچ از او نمي داند.
زندگيم فريبي بيش نبود.
تنها و بي توشه مانده در دشت بي رحم زندگي راهي را مي جو يم كه ديوهايم را توان همراهيم نباشد.
