هر روز از خانه بیرون می زنی تا اسیر تکرار خانه نباشی . باز کوچه هارا طی می کنی . به خیابان میرسی. از دست خیابان هم خسته می شوی و از شهر بیرون می روی . و این کار هر روز ادامه پیدا می کند . می خواهی از دست این تکرار فرار کنی . اما این تکرار چقدر تکراری شده است و تو بی آنکه بدانی اسیر دستهای تکرار می شوی
نشستی روبرويم و گفتی بگو.
مات نگاهت کردم.
گفتی مگر کسی که لطافت يک جسم زنده را به تو هديه می کند؛جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
گفتی فروغ گفته است .
راست می گفتی
ميدانستم!
چشمان مهربانت از هميشه مهربانتر بود.حتی با من که مدتها بود جز سلامی عبوسانه وچند واژه ضروری به دنيايت سر نزده بودم.حتی با من بيشتر!
با تمام وجود درونم را کاويدم تا از حسم جمله ای بسازم و در اين درگيری عظيم ذهنی شريکت کنم چنانکه خود می خواهی.
از عضلات چهره ام ياری طلبيدم تا شايد حداقل با لبخندی کمرنگ سهم ناچيزی از مهربانی جاری در فضا را به خودم اختصاص دهم .ولی تو که لبخندی نديدی.
بازهم نتوانستم.مرا ببخش.
اين تنها درسی است که خيلی خوب ياد گرفته ام.
------------------------------------------------------------------------------
ديشب خوابيدم و خواب ديدم تو آمدی....!
پشت پرده پلکهايم پر از تصوير تو شد.کنارم نشستی ولی حيف که قلک سکوت را نشکستی...
نگاهت می گفت که بی تابيهايم را در می يابی.
گفتم:ممنون که هنوز ياد مرا درسر داری.و با اينکه پاسخ ندادی باز پرسيدم:چقدر از حال و روزم خبر داری؟
افسوس !!!!!!!!هيچ نگفتی. سکوت شايد عزيزترين کلام تو بود....
