.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


 

 

در زمان های بسيار قديم که هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود ،فضيلت ها وتباهی ها  در همه جا شناور بودند آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر وکسل تر از هميشه. ناگهان *ذکاوت* ايستاد و گفت:بياييد يک بازی بکنيم.مثلا قائم باشک . همه از اين پيشنهاد شاد شدند .و *ديوانگی*فورا فرياد زد:من چشم می گذارم و از آنجا که هيچ کس نمی خواست به دنبا *ديوانگی* برود،همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 

*ديوانگی* جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه.... . همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

*لطافت* خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

*ضيافت* داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

*اصالت* در ميان ابر ها مخفی گشت.

*هوس* به مرکز زمين رفت.

*دروغ* گفت زير سنگی پنهان می شوم ، اما به ته دريا رفت.

*طمع* داخل کيسه ای که خودش دوخته بود، مخفی گشت.

و *ديوانگی* مشغول شمردن بود ، هفتادونه... هشتاد ... هشتادويک... . همه پنهان شده بودند. به جز *عشق* که همواره مردد بود و نمی خواست تصميم بگيرد .و جای تعجب هم نيست چون می دانيم پنهان کردن عشق مشکل است .

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش رسيد.

نود و پنج...نود و شش...نود و هفت ... . هنگامی که *ديوانگی* به صد رسيد ، *عشق* پريد و بين يک بوته « گل رز » پنهان شد. *ديوانگی* فورا فرياد زد: دارم می يام ، دارم می يام . اولين کسی که پيدا شد ، *تنبلی* بود . زيرا *تنبلی*تنبليش آمده بود جايی پنهان شود . و *لطافت* را يافت که به شاخ ماه آويزان بود .

*دروغ* ته دريا ، *هوس* در مرکز زمين ، يکی يکی همه را پيدا کرد به جز *عشق* .او از يافتن *عشق* نا اميد شده بود.

*حسادت* در گوش هايش زمزمه کرد: تو فقط بايد *عشق* را پيدا کنی . و او پشت بوته ی « گل رز » است.

*ديوانگی* شاخه ی چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان آن را در بوته فرو برد و دوباره و دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد.

*عشق* از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود. و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد .

شاخه ها به چشم *عشق* فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند . او کور شده بود .  *ديوانگی* گفت: من چه کردم! چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

*عشق* پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کني؛ اما اگر می خواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو ...

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست

 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤