.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


با هر بهانه یاد تو را در عمق خستگی هایم

به هجاهای دلتنگی گره می زنم

و با عبور بی حضورت از ثانیه ها می بینم

که هر گره راه نفس را بر هق هق

لحظه ها می بندد تا حس سبک شدن را از دقایقم بگیرد.

درست مثل نت های احساسی

که وقتی بر خطوط حامل  دلتنگی

می نشینند موسیقی احساس

فرسنگ های فاصله را در اوج می نوازند،

واژه هایم بر سطرهای خالی لحظه ها،

فاصله را بر بال های خسته ی پرنده ی

خیال سپرده،در آغوش فصل های

دفتر دلتنگی هایم رها می شوند.

واژه ها و سطرهایی که حالا دیگر

نمی دانم به راستی برای که اینگونه

عاشقانه می شوند؟

و این "تو " پر معمای سطرهای عاشقانه ام کیست؟

باید اتفاق افتاده باشد ...

شاید هم نیفتاده بود و من باز خیال برم داشته بود ...
بی خبری بوی درد می داد... و می دهد ...
و تویی که می مانی و خبری که حتی نمی دانی هست یا که نیست !
و از سر ناچاری همه اش را حواله می دهی به خدا و می گویی حتماً او این گونه خواسته ، پس برای من بهتر است و خودت بهتر از هرکسی می دانی که این یک بهانه ی الکی است  برای خوش بودن دلی که خیلی وقت است به هیچ چیزی خوش نیست !
و این بار هم خدا به دادت نمی رسد و توی دلت آشوبی به پا می شود که تمام   ته مانده ی آرام بودن هایت را بی رحمانه نابود می کند !
خدا هست ؟ نیست ؟
اصلا اهمیتی دارد وقتی که من آرام نمی گیرم .... ؟؟؟!
وقتی که هیچ خدایی نمی شنود که:

من از این بازی چقدر خسته ام ....
می دانی ؟  
انکار  باختن ، خود باختنی ست از نو !
و من ناچارم زیر سنگینی ای این همه ی بودنت بگویم که : باختم .... ! 
من باختم ...
اهمیتی دارد ؟ نه . حتی اگر تو و تمام دنیا تا هزار سال بخندند به باختنم ...
این یک اعتراف بزرگ است اگر با حوصله بخوانی ام ... اگر عمیق ببینی ام ...
و من هستم... اینجا ... درست همان جایی که چند روز پیش بودم اما با یک فرق بزرگ !
حالا می پذیرم که باخته ام . پذیرفته ام که باختم .
ببین ! حالا آن قدری بزرگ شده ام که اعتراف کنم . هیچ فکرش هم نمی کردم که این همه قد بکشم!
حالا می پذیرم این تلخی را...
و چه دردیست که باور ِ تلخی تازه آغاز درد است .
حالا می توانم با شهامت درد بکشم.
با شهامت افسوس بخورم .
با شهامت به همه ی حرف هایی فکر کنم که نگفتم ...
به گریه هایی که نکردم ...
به تمام سر فرصت هایی که هیچ وقت نرسیدند ...
به همه ی آنچه که باید می خواستم و نخواستم ....
به همه ی روزهایی که تلف شدند ... تلف کردمشان ....
به هر احساسی که داشته ام ....
و حالا ...
می خواهم درد بکشم... با همه ی شهامت مردانه ای که در خودم سراغ دارم ...
با همه ی غرور تردی که مدام یادم می رود حواسم باشد که نشکند ...
این بار درمانده درد نمی کشم ... محکم درد می کشم ... می ایستم و درد می کشم ...
که این درد کشیدن تاوان باورهای اشتباهی که خودم آغازش کردم !
نمی خواهم فکر کنم که تو .... او ... کسی جز من هم تقصیری داشته ...
من اشتباه کردم .... من غلط فکر کردم ... غلط نوشتم .... غلط خواندم ... غلط گفتم ....
من همه ی زندگی ام را غلط بازی کردم .......
و حالا درد می کشم و سعی می کنم آن دست لعنتی را آرام آرام پس بزنم .... همان دستی که همیشه از دیروزهایم بیرون می آید و امروزهای طفلکی ام را به کام می کشد ...
من می ایستم ... من راهم را پیدا می کنم... گیرم که راهم کمی بیراهه باشد ...
فقط اندکی زمان باید ....
من هنوز هستم ... هرچند که حالم خوب نباشد ... هرچند پر از گریه ... هر چند زیاد خسته ...
هنوز هستم و هنوز هزار قمار دیگر در پیش است ....
هزار قمار دیگر ...

 

و ...        

  خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش
       بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر......



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :غم و کلمات کلیدی :دوست داشتن و کلمات کلیدی :هستــی و کلمات کلیدی :عشق