...

...
وقتی در شب راه میرفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
«هی نگاه کن! روی مژههایت دانههای برف ریخته است»
گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است…»
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است…
...
نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
