.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر


بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پیچیده...
از کنار پنجره های بسته  که می گذری ،  تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی .
 نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.
امشب از این شهر پر بهانه
 از پشت پیچ های راه های ناتمام که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسد ، می روم .
 امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گیرم
و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری لیلی و مجنون می سپارم
تا خوش باوری را برای همیشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...
بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...
تپش های بی مهابا و سردی اضطراب دیدن و گفتن...
من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.
مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا دیگر دلتنگ آبی آن نشوم...
ابرهایی است بی باران تا دیگر زنگ باران مرا به دنیای رویاهای خیس چشمان آشنا نبرد...
دشت های خشک است تا دیگر در انتظار رقص شالیزار ننشینم...
دریایی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...
مقصدم آنجاست که هیچ کجا نیست.
تو پشت سر من پیاله آب مریز
که دیگر با من میلی برای بودن و بازگشت نیست...

***

پ.ن :   گفت فرق رویا با آرزو چیست ؟ گفتم آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی . گفت من رویا هستم یا آرزو؟ گفتم رویای که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧