
ساده است نوازش سگی ولگرد،
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که:
سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی،
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی،
دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن،
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که:
من این چنینم!
ساده است که چگونه می زیی،
باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم…
![]()
***
حرفها که تکراری میشوند ، غصه ها که عادی می شوند
شعرها که بی صدا می شوند
وقتی که حتی اتفاقها هم معمولی می شوند
باران ها از سر تکرار می بارند
و بهارها از سر عادت گل می کنند
وقتی همه روزهای تقویمت مثل هم می شوند
شنبه با جمعه فرقی نمی کند
زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی
به خودت یکجور نگاه می کنی
و حتی به خدا
و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند،
بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد،
!!..!!
آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی
بدون آنکه کمترین اثری بگیری
یا کمترین اثری ببخشی
مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی
بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی
اما به خاطر خدا هم که شده
اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
کمی هم جرات دریا شدن داشته باش!!!

***
بازم افکارم طوفانی شدن ... مثل چند سال قبل ... فقط دنبال یه جایی ام که بنویسم ... بنویسم .... فقط بنویسم ... یادش به خیر اون روزا ... شب تا صبح بیدار می موندیم و با همین نوشتنا شب و روزمونو سر می کردیم...
بیدار موندن های شب ... مسابقه سر اینکه کی وبلاگش زودتر آپ می شه: فریدون... پناهی ...شاملو ...
واقعا یادش به خیر ... شوق زدن یه پست جدید ... روزی 5 ساعت ... نه ساعت6 ... اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... زمان مهم نبود .... فقط باید می نوشتم... می نوشتم که نوشته باشم ... همین و بس ... به همین چیزا خوش بودیم و واقعا هم خوش بودیم...
الان تقریبا5 سال از روزای اول این وبلاگم میگذره و من همچنان می نویسم... نه به عنوان یه بلاگر حرفه ای ، بلکه : همچنان می نویسم که نوشته باشم ... و همچنان بی هیچ دلیلی... و از این بابت خیلی خوشحالم و به خودم میبالم.... شاید 6 سال پیش که کار وبلاگ قبلیمو ( که به دلایل نه چندان خاص بلوکش کردم ) شروع کردم و اسم یه بلاگر رو به دوش کشیدم( البته اون موقع یه نیمچه بچه 13 ساله توپولو بودم J ) ، هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تا اینجاها پیش بیام ..
پس یه تشکر خیلی مخصوص به خدا بدهکارم ... به خاطر اینکه هنوزم این قدرت تو دستام هست که بنویسم ... هنوز هم می تونم بنویسم که نوشته باشم .. بی هیچ دلیلی ...
چند وقت بود اینجا واسم یه حیاط خلوت شده بود .. ولی فکر کنم الان اونجوری که من دلم می خواد و باید باشه ، خلوت نیست و جدیدا یه اتوبان زیاد بانده از بغلش گذشته! ... ولی خوب فعلا با همین حیاط نه چندان خلوت سر می کنم ... به فکر یه جای خلوت تر هستم ... بغل یه رودخونه دنج یه جایی وسط جنگلا ... جایی که شاید ماه ها گذر هیچ موجود زنده ای بهش نخوره .... جایی که بتونم بنویسم و بی هیچ دلیلی .. بنویسم که نوشته باشم...
پ/ن1 :
این روزا یه جووری شدن .. سعی می کنم ساعت هامو با تنهاییم پر کنم. .. با اینکه خیلی ها دور و برم هستن و خیلی هوامو دارن و به خاطر این خیلی هم ازشون ممنونم .. ولی باز بعضی وقتا احساس میکنم که یه چیزی این وسط کمه ... یه چیز مثل :
"خلوت و سکوت"
مثل الان...
پ/ن 2 : بازم عکس مورد علاقمو گذاشتم ... می دونم خیلی تکراریه ... ولی چه میشه کرد J
***
فعلا تا بعد ...

