وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !
وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !
ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.
***
پ . ن : شاید آن روز که سهراب نوشت: "تا شقایق هست زندگی باید کرد"، خبری از از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینجور نوشت: هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچک و یاس... زندگی اجبار است!

بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پیچیده...
از کنار پنجره های بسته که می گذری ، تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی .
نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.
امشب از این شهر پر بهانه
از پشت پیچ های راه های ناتمام که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسد ، می روم .
امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گیرم
و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری لیلی و مجنون می سپارم
تا خوش باوری را برای همیشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...
بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...
تپش های بی مهابا و سردی اضطراب دیدن و گفتن...
من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.
مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا دیگر دلتنگ آبی آن نشوم...
ابرهایی است بی باران تا دیگر زنگ باران مرا به دنیای رویاهای خیس چشمان آشنا نبرد...
دشت های خشک است تا دیگر در انتظار رقص شالیزار ننشینم...
دریایی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...
مقصدم آنجاست که هیچ کجا نیست.
تو پشت سر من پیاله آب مریز
که دیگر با من میلی برای بودن و بازگشت نیست...
***
پ.ن : گفت فرق رویا با آرزو چیست ؟ گفتم آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی . گفت من رویا هستم یا آرزو؟ گفتم رویای که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است ...

انسان را باید به انسانیت شناخت,
چهره اش را به نور نه به چشم و ابرو,
زبانش را به صداقت نه به چرب زبانی,
دستانش را به گرمی قوت و
چشمانش را به ابشار اشک,
سینه اش را به خزانه عشق نو میدی,
قلبش را به کلبه صفا....
پس خدایا :
الهی توفیقم ده:
مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده
بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بکارم
هر جا شک حاکم است ایمان
هر جا یاس است امید
هرجا تاریکی است روشنایی
و هر جا غم است شادی نثار کنم
که بیش از طلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و
در مردن است که حیات ابدی می یابیم...
قصه همه رمانها از جایی شروع میشه که غباری از دلتنگی،دلهره،ترس،و...خیلی صفتای منفی دیگه وجود یه انسان موفق یا نا موفق رو دربرمیگیره!
آخر این رمانها یا به خوبی و خوشی تموم میشه و همه بهم میرسند و بدی و پلیدی از بین میره یا شخصیت اصلی رمان به این نتیجه میرسه که چقدر میتونست همه چیز خوب باشه اما نشد چون دست روزگار یا دست خودش باعث همه تلخی شده!
رمانهای مختلف بالاخره تموم میشن اما مهم اینه که چه جور تموم بشند،هم قصشون بسر میرسه هم یه جورایی کلاغه به خونش میرسه!!!
قصه زندگی ما آدما هم مثل رمان میمونه!
دلم میخواد قصه تو، بخوبی شروع بشه بخوبی به اوج برسه و بخوبی تموم بشه،اما یکم بدی هم توش باشه تا خوبی از یادت نره.
دلم میخواد قصه تو، اصلا کلاغی نداشته باشه که همش در تلاطم رسیدن به خونش باشه،اما همیشه یه کلاغ کوچولو باشه که تو بهش کمک کنی تا راهشو پیدا کنه. حتما حس قشنگیه، کمک کردن به یه کلاغ!.
دلم میخوادقصه تو،پراز آدمای مهربونی باشه که یه خم کوچیک ابروهاتو نتونند ببینند،اما یه آدم بدهم باشه که کارش خم به ابرو آوردن باشه،اینطوری یادت میمونه اون آدمای مهربون چقدر عزیزندو وجودشون باارزش.
دلم میخواد قصه تو،پراز موفقیت ،پیروزی،..باشه اما چند بار هم شکست بخوری تا بدونی،موفقیت اصلی بلند شدن،دوباره شروع کردن بعد از هر شکستیه.
دلم میخواد قصه تو پر از آرامش باشه،اما اگه دیدی یکم ناآرومی و نیاز به آرامش داری، یادت بمونه خدا جبران همه نداشته هاست و با حضورش قلبت رو آروم میکنه.
ولی یه چیز یادت بمونه . بیشتر از همه چیز دلم میخواد تو این قصه
سعی کنی خودت باشی...

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد...
با این دیوارها چه می شود کرد...!؟!؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند....شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی...
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.
گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند..!
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد این طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار،همین که ...
من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم،آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم...
