.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر

 

هیچ چی...!



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦




همه چیز خوب بود؛خوب خوب

شاید بهتر از همیشه زندگی

وحتی صمیمی تر از آن،مهربانتر و نزدیکتر

نمی دانم چه شد،چه اتفاقی افتاد که:

دنیای شیرینمان به ناگاه ویرانه شد

لحظات شیرین دوست داشتنمان خراب شد

خرابتر از همیشه...........

راستی گناه که بود؟

یعنی گناه من بود ، مقصر این ویرانی من بودم؟

آری!گناه من بود ، گناهم این بود که:

در زندگی به من یاد داده بودند گذشت کنم

همیشه گذشت کردم

همیشه به خاطر دیگران از همه چیز گذشت کردم

همیشه برایم آسان بود

هیچ وقت به اینکه گاهی اوقات گذشت را باید:

در گذشتن از خود وزندگی خود دید را حس نکرده  بودم

تا آن عصر شوم

آن دقایق شوم که غریبه ای ناخواسته به سراغم آمد

غریبه ای آشنا که همیشه از شنیدن نامش وشاید

دیدارش وحشت داشتم.......

آن روز همه آنچه که فکرش را نمی کردم رخ داد

بالاخره به سراغم آمد..........

مضطرب و نگران؛ غمگین و شاید مهربان با این سخن که:

"تو زندگی شیرینمان را بر هم زدی

او با من بود ...

او مرا دوست داشت

دنیای شیرینی داشتیم ، ......."

صدای لرزانی که از من خواست:

بگذرم،بگذرم از تمام خاطراتی  که

شاید بعد مدتها غبار غم را از زندگیم شسته بود

بگذرم از او که تنها شنوای حرفهای تنهایم بود

بگذرم از او که تمام زندگیم بود.........

هیچ گاه در یک لحظه تصمیم نگرفته بودم ،اما

آن زمان که مرا به جان او سوگند داد

آن زمان که عشق او را واسطه کنار گذشتن او قرار داد

در عر ض چندین دقیقه کوتاه

به عشق شیرین خودش قسم خوردم

به خاطر خودش از او می گذرم

نمی دانستم که در آن لحظه از زندگیم گذشتم

از من قول گرفت از ملاقاتمان برای هیچ کس نگویم

به من گفت :او به تو عادت کرده.........

از من خواست اگر خوشبختی او را می خواهم

سراغی از او نگیرم

به من گفت اگر پای عشقی در میان باشد

او به سراغت می آید.............

نمی دانم چرا؟ اما باورش کردم ،

نمی دانم ؛ چرا؟ اما پذیرفتم...........

مدت زیادی نگذشت ..........

سراغی از او نگرفتم ، صمیمیتمان کمتر شد

و در کمال ناباوری من

حرفهای آن غریبه صادق بود

عشقی نبود شاید عادت بود

او از من گذشت..........

حرفهای شیرین گذشته را از یاد برد

شاید به قول آن غریبه که می گفت :

"وقتی تو نیستی تنهاییش را با من قسمت می کند........."

تنهایش را با او پر می کند................

قبول باورش مرا به پابوس مرگ برد

ولی او هم مرا نپذیرفت؟!

حال – 

اوست با یک غریبه دیر آشنا 

ویک دنیا خوشبختی..........

و

                          من ماندم 

                               و

                                                  یک دنیا تنهایی ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦




خسته ام ، خسته

از این زندگی خسته ام .

از این پنجره ها خسته ام .

دیگر حتی از خوب بودن هم خسته ام .

خسته ام از تمامی لحظاتی که

می توانست بهترین لحظه هایمان باشد

و تو نخواستی.............

خسته از تمام لبخندهای بیرنگت

خسته از سادگیهای پاک گذشته ام

خسته از تمام ایمان به پاکی و صداقت دروغینت

خسته ام ؛ خسته از شنیدن صدای غریبه ای که

زندگی مرا جهنم کرد

خسته از تمام خستگی هایم

خسته ام ، از خودم

ااز تمام لحظاتی که تقدس عشقمان را

با هیچ کس و هیچ چیز عوض نکردم

خسته از صداقت راستینی که

به پای لحظه لحظه های

آن روزهای ساده گذاشتم

خسته ام ، خسته .............................



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦