.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر

 

نمی دونم ....

فقط می دونم اشکم میاد

 و نمیتونم جلوشو بگیرم ....

 فقط میدونم

که هیچ وقت هیچ چیزی رو نمی دونستم

میدونم که

تنها شدم

تنهای تنها

فقط میدونم که

یه قلب شکسته برام مونده

که دیگه هیچ کس توان جمع کردن تیکه هاش رو نداره

می دونم که هیچ وقت نفهمید که چقدر برام عزیز بود

می دونم که تمام احساس و امالم فدای یه نگاه سرد شد

می دونم که دیگه باید روزه سکوت بگیرم

می دونم که اون همون ترحمی بود که همیشه ازش می ترسیدم

می دونم که همه چیز تموم شده

همیشه از این می ترسیدم که 

نکند که من اشتباه کنم و قدم در راهی بی بازگشت گذارده باشم 

همیشه از تنهایی می ترسیدم

همیشه به او می گفتم :

من از حدیث دیو و قصه دوری از تو می ترسم


و چه آسان تنهایی را به من هدیه کردی ؟



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦




    روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود وادعا می کرد زیباترین قلب را در تمام ان منطقه دارد .عده زیادی جمع شدندقلب او کاملا سالم وهیچ خدشه ای بر ان وارد نشده بود .
پس همه تصدیق کردند که به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند .مرد جوان در کمال افتخار باصدایی بالاتر به تعریف قلب خود پرداخت .
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت امد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند .قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود .قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین انها شده بود هر چند جاهای خالی به درستی پر نشده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلبش دیده می شد .در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای انها را پر نکرده بود .مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر می کردند که پیرمرد چه طور ادعا می کند که قلب زیبا تری دارد .!
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد وگفت :تو حتما شو خی می کنی ...... قلبت را  با من مقایسه کن !  قلب تو تنها مشتی زخم وخراش و بریدگی است .
پیرمرد گفت:درست است قلب تو سالم به نظر می رسد .اما من هر گز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم .میدانی هر زخم نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام .گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای ان تکه بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیز ند چرا که یاداور عشق میان دو انسان هستند .
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما انها چیزی از قلب خود به من نداده اند .اینها همین شیار های عمیق هستند .گر چه درد اورند اما یاداور عشقی هستند که داشته ام .امیدوارم که انها هم روزی بر گردند و ان شیار ها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون اورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد .پیرمرد ان را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی  خودرا در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگا کرد سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود .

                    دل چو خالی شود از عشق به دور اندازش
 
                                           
           شیشه بی باده چو گردید شکستن دارد...





  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦



 

واسه رسیدن به تو دیگه چی کار کنم ؟

آخه چقدر خودمو جلوی تو خوار کنم؟

آخه چند بار دیگه می خوای دلمو بشکنی؟

توی خوابم نمی بینم که تو مال منی...

دیدی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد...

آخه چی نصیبش تنها یه نگاه سرد!

نظار تنها بمونم همیشه با گریه هام

تو رو خدا بیا و یه کاری بکن برام...

             چرا...

دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه که شده دربه درو

دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه  زده سیم آخرو...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦




دلم را به سنگ کوبیدی

 تا شايد این قصه بمیرد ...

صد پاره شد دلم

 ولی

 هر پاره از آن خود قصه اي شد ....

***

 

نمی دونم

 شايد می دونست

ولی نمی خواست بدونه

آره حدسم درست بود

من چيکار دارم می کنم ؟

چرا همه چی داره می چرخه ؟

چی فکر می کردم چی شد

خيلی راحت حرف می زد

شايد می خواست حرفاشو اثبات کنه

شايدم ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦



 

هنوزم

میون ترکهای قلبش

میشه رگه های عشق

رو پیدا کرد!

 

ولی ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦



 

بگذار شیطنت عشق

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند

آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما

کوری را به خاطر آرامش

تحمل مکن !!



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦




مهمترين چيز در زندگی اين است

که ياد بگيريم

۱- چگونه امواج عشق را بيرون بفرستيم

۲- چگونه امواج عشق را پذيرا باشيم

***

    پذيرای امواج عشق باشيم .

    ما فکر می کنيم استحقاق و ظرفيت عشق را نداريم .

    فکر می کنيم اگر اجازه دهيم عشق در ما نفوذ کند

    خيلی حساس و مهربان خواهيم شد .

    غافل از اينکه به قولی :        

عشق تنها عمل عقلانی است

( می دونم خیلی ها با این جمله ی آخر مخالف هستن..)



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦



 

 

بعد از خداحافظی خورشید

هنگامی که باد خنک شروع به وزش می کنه

دوست دارم پنجره رو به حیاط رو باز کنم

چرا که عطر یاس های تو حیاط

آدم رو مست میکنه

و من همچنان منتظر حضور باران می مونم

چرا که عطر یاس زیر باران شنیدنی تر خواهد بود

چرا که باران و عطر یاس ....



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦




   یه روز با تردید ازش پرسیدم:  دوستم داری؟  بهش گفته بودم که جوابت

 خیلی برام مهمه! ولی نمیدونم چرا گفت...

 "نمی خوام الان جوابتو بگم ، چون هر چی بگم دروغ گفتم"


    به فکر فرو رفتم....


جمله در نگاه اول خیلی ساده بود! ... مثل هزاران جمله ای که هر روز

استفاده میکنیم و از یاد می بریم ... ولی با این تفاوت که این یکیو دیگه

نمی تونستی فراموش کنی...!

 پر مفهوم بود... می شد به هزاران مفهوم

مختلف تجزیش کرد! 


جالب اینکه خیلی پر کاربرد بود. خیلی جاها می شد ازش استفاده کرد.

وقتی می خوای که حس واقعی تو پنهون کنی . حسی که خودتم جواب

کاملی براش نداری....


پارادکس داشت : " دوست ندارم ولی چون دوست دارم ، بهت نمیگم که

دوست ندارم"!!! جالبه نه؟


نمی شد بفهمی که دوست داره یا نه؟...همینش به دلت لرزه می آوُرد...

خیلی سخت بود!...آخه منتظر چی بود؟ مگه قرار بود تو آینده چی بشه؟


نمی دونم ....واقعا گیج شده بودم.... جمله همش تو ذهنم بود ....


منتظر موندم...!



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦




 

اون روز تو خیابون نمی دونم چی شد

که نگاهم به یک برگ زرد روی درخت افتاد .

دیدم داره برای کنده شدن از شاخه درخت تلاش می کنه

پیش خودم گفتم

تلاش برای مرگ ؟؟

تو عالم خودم بودم که نجوایی به گوشم رسید

آری اشتباه نمی کردم صدای همون برگ بود

بهم گفت از چه چیزی این قدر تعجب کردی ؟؟

گفتم دلیل تلاشت برای افتادن برام عجیب بود

از من پرسید :

تا حالا عاشق شدی ؟؟

موندم چه جوابی بهش بدم

به من گفت :

نزدیکای بهار پس از تولدم وقتی چشمامو باز کردم

چشمم به برگ کوچک و نازی که کنارم بود افتاد

در همون نگاه اول بهش دل بستم

آره تو همون نگاه ...

ولی اون اصلا چنین احساسی نداشت

اینو از چشماش می شد فهمید

با همون چشمای آسمونیش می خواست منو هم منصرف کنه

ولی با این اوصاف من از حضور او کنار خود شاد بودم

و با گذشت زمان عشق او در من فزونی می یافت

تا اینکه این باد سرد خزان سر رسید

معشوق مرا از شاخه کند و به زمین انداخت

گویا زمان آن رسیده بود که کنار او بودن نیز برایم آرزو شود

صدای خش خش او زیر قدمهای رهگذران را می شنیدم

در نهایت گفت چگونه از من انتظار داری که این بالا ......

و خاموش شد و من دیگر صدایی نشنیدم

به فکر فرو رفتم ...

بهش حق می دادم

زندگی بدون حضور معشوق برایش مفهومی نداشت

دلم براش سوخت

تو این فکرا بودم که با صدای خش خش به خود آمدم

صدای همان برگ بود که بعد از افتادن زیر پایی له شد

نمی دونم شاید می خواست به معشوق صداقت عشقو نشون بده

شایدم می خواست عشق خودشو اثبات کنه

و شاید .....

کاش همون موقع جواب سوالشو می دادم

تا می فهمید که دردشو درک می کنم و می فهمم که چی میگه

آخه من .....



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦



 

فراموش نکن که فراموش شده ها

هیچ وقت

فراموش کنندگان را

فراموش نمی کنند ...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦