گیرم خاطرات را از قاب ها بیرون کشیدی
با قاب های خالی چه خواهی کرد؟!
گیرم قاب ها را از دیوار ها کندی
با چهار گوش های رنگ پریده روی دیوار چه خواهی کرد؟!
نگو که ویرانش می کنی
پشت دیوار خاطره ای کمین کرده است...
سوگند به سکوت فریاد خواهم کشید
تاحنجره درم از هم...!
یا گوش برم از تو...!
که دیگر زمزمه های ناشنوده ام را
هرگز نشنوی.
از خواب تا مرگ،
آنقدرها هم که می گویند
فاصله نیست.
فقط کافی است
چشمهایی را که در تمنای خواب بسته بودی،
هیچ گاه نگشایی!
ديدي دلم شكست؟!!
ديدي چيني اصل قلب خويش
سپردم به دستهاي خواهشت
ديدي..بي حواس!!!
پايت به سنگ خورد..افتادبر زمين ...شكست
ديدي چه بي صدا دلم شكست؟
ديدي حديث عشق و جنونت فسانه بود
ديدي عاشقا نه هايت فقط يك ترانه بود
ديدي عشق پاك من برايت بهانه بود
وكلام نگاهم برايت چه بيگانه بود
ديدي كوهكن!!
ديدي بجاي كوه غم تيشه ات قلب من نشانه گرفت
ديدي قايق عشقم ز درياي محبت كناره گرفت
كبو تر دلم هواي آشيانه گرفت
آسمان غمم ابر ناله گرفت
ديدي
عشقت حباب بود و در هو ا شكست
ديدي دلم شكست ؟
بی وفا!!!
بيهوده مكوش دلريزه هاي مرا جمع آوري كني
مرا با دروغهاي خود باز راضي كني
كه از چهره ام رفع دل آزاري كني
با اعتمادم بازي كني
ديدي...كه ديوار صو تي هفت شهر عشق با ناله غمم شكست
ديدي دلم شكست؟
ديدي..نفهميدي..
عشق دلباختگيست
براي دلبر سو ختگيست
با رنج و غم آميختگيست
و در آخر با مرگ در آو يختگيست..
ديدي صياد!!
ديدي كبوتر جلد بام تو در گو شه قفس بال و پرش شكست
ديدي؟؟؟...نه
نديدي
باور نمي كنم
چون هرگز راز دل نگفتمت
با ديده غمين فقط نگريستمت
شايد در سو گواري وفا گريستمت
من دگر آن عاشق هميشه نيستمت
باد بي صفا!!
ديدي كلبه چو بي اعتماد من با وزش خشك جور تو چه ناروا شكست
ديدي دلم شكست؟
ديدي زمن چه ماند؟؟
اشكي هميشگي
گلي تازه نشدني
بيدلي باور نكردني
خاطره اي دست نيافتني
ديدي.سنگدل!!.
كوزه چشم من كه چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت براي هميشه شكست
ديدي دلم شكست؟
ديدي!!
تراهرگز نشناختم
همه چيز رادر نرد عشق باختم
من كه با تو رو ياهاي جواني ساختم
شجاعانه براي تو بر لشگر رقيبان تاختم
ديدي...
شاه بيت غزلهاي ناب من!!
شعر من پس از تو چه سرد شد
دشت سبز عشق چه زرد شد
سراسر دنيا حديث دردشد
كودك روحم در آسياب غم مرد شد
ديدي.. دريا چشم!!
بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شكست
ديدي دلم شكست؟
ديدي همبازي كودكي !!
در بازي قشنگ مهر...
آخر تو جر زدي
بردي و جايزه ات يك عشق تازه بود
حال ببين!!
در من بهار غروب كرده را
پاييز رسو ب كرده را
زمستان خانه خريده را
تابستان مستا نه رميده را
بيا!!.
دلريزه هاي ياقوت گونه ام را بده
نمي تواني مثل قوري قديمي مادر بزرگ بندي بر آن زني
تر سم كه تيزي لبه هاي كينه اش دست نا مهربان تو را چون خود زخمي كند
مي خواهم
آنها را بر آسمان ريزم تا برف سر د بي وفاييت با باران خون دل بر سرددلها ببارد
هر يك را در گو شه اي از اين دشت مدفون كنم ..تا سالي دگراز آن شقايق هاي عشق واقعي تلخي اين عشق گو نه هارا پاك كند
اي عشق حقيقي در ما طلو ع كن
بگذار تا قلب پاك ما با نيشتر غم تو بسوزد و بسازد
و با جرعه هاي مي ات مست كند..مست..مست
و چون قطره اي ما را به اقيانوس تو بر ساند
ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان سادگيهای ما نشستند.برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت علاقه ما سايه انداختند.
بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های خيس لبريز شود. نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار مينويسند. ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟ به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟ چگونه فراموش کرديم ؟
حالا رويای گريه نشين ؛ بغض نکن ؛ بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم.
ميماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم ...
گفت زندگی چیست؟
گفتم: نیمی رنج نیمی گنج
نیمی گریه نیمی خنده
نیمی شیر نیمی بره
نیمی سپید نیمی سیاه
نیمی افتاب نیمی سایه
نیمی روشن نیمی تاریک
نیمی رویا نیمی کابوس
نیمی عشق نیمی نفرت
زندگی اینهاست
لیک مهم آن است
ما کجا ایستاده ایم.
نانوشته نوشتیم
رنج درون را
چرا که گه گاه سکوت
خود بزرگترین فریاد است!!!
عشق همچون نقاشيست بااين تفاوت که نقاشي را مي توان پاک
کرداما عشق را هرگز! کسي را که دوست داريد هم حقي بر شما دارد .
حتي اينکه دوستتان نداشته باشد!!!
بعد همه عشق و اعتمادها
بعد همه صداقت و یکرنگی که در حق تو کردم
بعد از تمام لحظه هایی که با تو بودن تنها پناه من بود
به من چه کردی؟
این پاسخ تمام عشق و اعتماد من بود؟
چقدر ساده لوحانه تمام بهانه هایت را پذیرفتم
وای!اگر می دانستی که زندگی را بر من چقدر تیره و تار کردی؟
اما حالا دیگر برو
برو که دیگر؛ دیگر
نمی بخشمت
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی
بخاطر تمام غمهایی که بر قلبم نشاندی
نمی بخشمت
بخاطر دلی که برایم شکستی
بخاطر احساسی که از من پرپر کردی
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی
نمی بخشمت
بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی و حالا تنهایش گذاشتی
برو..................
همیشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری .زود از دست می دهی .پیش از انکه خوب نگاهش کنی .مثل پرنده های زیبا بال می گیردو دور میشود.فکر میکردی می توانی تا اخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورسید از پشت کوهها سرک میکشد.در کنارش باشی.هنوز همه حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی.
همیشه اینگونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود .وقتی به خودت می ائی که حتی ردی از او در خیابان نیست.
فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی وخرده های نان را به مرغابی ها ی تنها بدهی .هنوز روز های زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک میریختی.
همیشه اینگونه بوده است وقتی دور وبرت پر است از نیلوفر های پر پروخو ابهای بی رویا واینه های بی قاب وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به انسوی نرده های اسمان خواهی رفت ودامنت رااز بوسه ونور پر خواهی کرد.هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی .
همیشه اینگونه بوده است او که میرود.او که برای همیشه می رودوانقدر تنها می شوی که نام روز ها را فراموش میکنی واز عقر به های ساعت میگریزی وهیچ فرشته ای به خو ا بت نمی اید.احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کردهای.احساس می کنی کلمات لال شده اند.پلها فرو ریخته اندودستها یخ کردهاندو پروانه ها سوخته اند .
راستی اگر هنوز نرفته است واگر هنوز باد همه شمعها را خاموش نکرده است واگر هنوز میتوانی برایش غزلی از حافظ بخوانی .قدر تک تک نفسهایش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد اورا از تو بگیرد.بگو:
تو را به صدای گنجشکهاوبوی خوش ارزو ها سوگند میدهم
او را از من مگیر........
نمی خواهم توراببینم...........نه هرگز.....من در اینجا درتنهاییم در سکوتم .ارامشی دارم مثل ارامشی که باهم بودیم .. ارامشم رانگیر.............بر روی ان بلندی به انتظاراین ارامش چه واژه ها ی عاشقانه ای که می گفتیم
برو بگذار عاشقی گمنام بمانم.......همان عاشقی که کسی نمی شناختش وروزهایش را درکنار تو به شب می رساند بگذار در این مرداب با ذهن پوسیده خود فرو روم
برو.بین ما دیگرهیچ نیست.من کسی را دوست داشتم چهره اش شبیه تو بود.تو بودی اما نیستی......نگاهت شبیه اونیست نگاهش روحی داشت به وسعت دریای عشق ......صدایش زیبا بودودلنشین....
من می خواهم تو بروی...........ان دفعه که رفتی
روزاول مردم ..........نیست شدم.......
روز دوم خود را دفن کردم ........دراتاقم ...بیچاره پنجره اتاقم دلش گرفت.... گریه کرد..گفت.دیگر ان اواز را نخوان....ان ترانه عاشقانه که با عشقت می خواندی.........دیگر انرا نخواندم.....بیچاره دیوارها.......بیچاره پنجره اتاقم نمیدانند که جز ان ترانه قدیمی ذهن پوسیده ام به خاطر نمی اورد.....
روز سوم در تابوتم کابوس دیدم.کابوس رفتنت.....
روز چهارم صداهایی شنیدم که مرا می خواندند......همهمه هایی که نمی دانستم که چه می گویند ...که انها کیستند......
روز پنجم صدایی شنیدم تو بودی مرا می خواندی .کنارم دراز کشیدی دستم راگرفتی گفتی تنها نیستم ومن ارام سرم را بر شانه ات گذاشتم و خوابیدم.........
روز ششم......چشمهایم را باز کردم... به اطرافم نگاه کردم اما کسی راندیدم.جز دیوارهای بلند..سیاه........
روز هفتم صدایی نبود .کسی نبود.و.نه همهمه ای و نه تو..تازه فهمیدم من واقعا مرده ام...مثل اینکه مراسم هفت روز به خوبی انجام شد ..مرگی که شیونی نداشت.........همه با خیالی اسوده خوابیدند که ابرویشان حفظ شد.ه است...به گمانشان به خوبی مرده بودم.....
اما کسی امد نمی دانم که بود از کجا امد..دستم را گرفت مرا از تابوتم.از این مرداب وحشت بیرون کشید...هنور هم نمی شناسمش..........همیشه با من است..... نگاه کن دستش در دست من ست......به من میگوید تو باید بروی.....من زندگی که نمی خواستم را مدیون اویم ........زندگی که اکنون انرا می خواهم..
شاید خاطره شدن کسی که روزی دوستش داشتم که دیگر دوستم ندارد تنها راه درمان مرگ من بود.......او راه را نشانم داد.....ومن دوباره متولد شدم...
.برو........و دیگر بر نگرد....نمی خواهم دوباره بمیرم...........نمی خواهم دوباره ببینمت......
قلبی که تو میشناختی را در ان تابوت جا گذاشتم...دیگر قلب عاشقی نیست که تو را بخواهد ..................برو......
همیشه همین است
تو می آیی
دست روی شمعدانی های کنار حوض می کشی
ومن می مانم
برای نوشتن نامت روی تنه ی درخت ها
همیشه همین است
تو
می روی و مهربان می مانی
و من
همیشه با خنجری در دست
روزگاري به دنبال خود مي گشتم كه كيستم؟ چيستم؟ از كجا آمده ام و چه بايد بكنم؟ هرچه بيشتر فكر مي كردم نادان تر بودم. هرچه بيشتر مي پرسيدم بي جواب تر مي ماندم. همه را ديدم، همه چيز را شنيدم. همه جا رفتم اما باز غريب تر، نادان تر و ناتوان تر مي شدم. هميشه براي خود دعا مي كردم كه : آن كه مي خواهم بشود، اي كاش بشود.....
همه جا را سراغ گرفتم، آدرس نامربوط مي دادند. با همه حرف زدم، وعده و وعيد مي شنيدم. صداقت كردم، بي صداقتي ديدم. خوبي كردم، بدي ديدم. عشق ورزيدم، نفرت ديدم. اما خدا را شكر كه خدايم مهربان بود، خدا را شكر كه خدايم بزرگ بود و توانا و قادر و ............. و براستي كه همه جا خدا را شكر.
تمام عزم خود را جزم كردم كه دين خود نفروشم، پايم نلغزد و به انحراف نكشد پایم نمی لغزید منحرف نمی شدم اما در نيمه راه مي ماندم و توان حركت نداشتم چون شور خود را از دست مي دادم، چون همه سعي و تلاش خود را بكار نمي بستم، ديدم كه كمبود فراوان دارم. گذشت و گذشت و گذشت تا بارقه الهی بر دلم تابیدعشقي را ديدم كه تا كنون لمس نكرده بودم. تمام نابسامانيها را فراموش كردم. ديدم كه شور است و هيجان و سرسبزي و سربلندي. پاكي و صداقت. نجابت و متانت.
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار میگیرد و آدمهائی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آنرا بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهائی پیاپی و آزاردهنده چیزی بیاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که اورا از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی دهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند.
استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند زنید.
هرگوشه از مغز مرا بکاوید ، سلولهایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوائی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را بدست باد بسپارید تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ؛ عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگوئید.
اگر آنچه را که گفتم انجام دهید ؛
همیشه زنده خواهم ماند
.jpg)
