.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر

 

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦




 

وقتی گلدون خونمون شکست !!

 پدرم گفت: قسمت این بود...

مادرم گفت:هیف شد...

خواهرم گفت: قشنگ بود...

 داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم......

اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود...



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦



 

شیطان و فرعون

یه روز فرعون نشسته بود و به فکر رفته بود که شیطان میاد سراغش.  شیطون به فرعون میگه اگه میتوی کاری کن که این چوب به طلا تبدیل بشه . فرعون گفت: من از این کار عاجزم . ولی  اگر تو میتونی این کار رو انجام بده شیطان چوب رو تبدیل به طلا کرد وفرعون مات و مبهوت بهش نگاه کرد فرعون به شیطان گفت: تو خیلی استادی و من هیچکسی رو مثل تو ندیدم مثل تو شیطان رو بهش کرد و گفت (((من با این همه استادی رو به بندگی قبول نکرد تو چطور با این حماقتت دعوی خدایی میکنی؟؟)))



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦



 

 بالاخره بعد از چند ماه دوباره فرست کردم که مطلبی تو سایت بنویسم . این روزا دیگه فکر کنکور ذهنمو مشغول کرده دیگه کم وقت می کنم که مطلبی بنویسم ولی چند ماه یه بار به وبلاگ سر میزنم امید وارم که از این شعر هم خوشتون بیاد:

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
كبوتر ِ باز برده ي من



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦