.: زیر چتر خال خال پشمی :.


استفاده نمایید. Firefox لطفا برای باز کردن صفحات وبلاگ از مرورگر

 

عشق مثل يک واژه ی گرم و روان جاری  می شود.

 در سطر خاموش زندگی نقطه پايانی می شود...

 بر انتهای خط تنهايی عاشق تصويری می شود درون قاب چشم معشوق....

 و برای هميشه جاودانه می شود.

------------------------------------------------------------------------------

تو يک رويای بی رنگ و ريايی

برای قلب تنها آشنايی...

دلی از جنس نورانی خورشيد؛ برای بغض بگرفته صدايی

پر از شوری ؛ پر از رمزی؛ پر از راز ؛ پر از حس تماشايی پرواز

برای حس پرواز دوباره ؛ تو آغازی ؛ تو آ‌غازی؛ تو آغاز

 

----------------------------------------------------------------------

 

 هيچ وقت تنهايم مزار

 جنس تنهايی من تنگی شيشه ای ست

شيشه ای کز يک اشاره می شکست

من که بی تابم ولی اين  بی قراريهای من

از پس يک بغض سنگين  می نشست

 هيچ وقت تنهايم مزار

 راه تنهايی من چون ساحل  است

کز نگاه خيس دريا  سبز گشت

با صدايی چون سکوت ساحلم

از پس يک موج در هم می شکست

 هيچوقت تنهايم مزار

 گر شود همراه همرازم سکوت

ديگر از من؛ ياد من؛ ردی نبود

چون سکوتم در من است و غير اين

جز شکستن در خودم چاره نبود

 هيچ وقت تنهايم مزار

 با گل باغ بهارم انتظار

با سکوتی که در آن دل می شکست

با غباری کز سکوت در ذهنم نشست

هيچ وقت تنهايم مزار

 هيچ وقت تنهايم مزار...

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤




 

هر روز از خانه بیرون می زنی تا اسیر تکرار خانه نباشی . باز کوچه هارا طی می کنی . به خیابان میرسی. از دست خیابان هم خسته می شوی و از شهر بیرون می روی . و این کار هر روز ادامه پیدا می کند . می خواهی از دست این تکرار فرار کنی . اما این تکرار چقدر تکراری شده است و تو بی آنکه بدانی اسیر دستهای تکرار می شوی

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نشستی روبرويم و گفتی بگو.

مات نگاهت کردم.

 گفتی مگر کسی که لطافت يک جسم زنده را به تو هديه می کند؛جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

گفتی فروغ گفته است .

راست می گفتی

ميدانستم!

چشمان مهربانت از هميشه مهربانتر بود.حتی با من که مدتها بود جز سلامی عبوسانه وچند واژه ضروری به دنيايت سر نزده بودم.حتی با من بيشتر!

با تمام وجود درونم را کاويدم تا از حسم جمله ای بسازم و در اين درگيری عظيم ذهنی شريکت کنم چنانکه خود می خواهی.

از عضلات چهره ام ياری طلبيدم تا شايد حداقل با لبخندی کمرنگ سهم ناچيزی از مهربانی جاری در فضا را به خودم اختصاص دهم .ولی تو که لبخندی نديدی.

بازهم نتوانستم.مرا ببخش.

اين تنها درسی است که خيلی خوب ياد گرفته ام.

 

------------------------------------------------------------------------------

ديشب خوابيدم و خواب ديدم تو آمدی....!

پشت پرده پلکهايم پر از تصوير تو شد.کنارم نشستی ولی حيف که قلک سکوت را نشکستی...

نگاهت می گفت که بی تابيهايم را در می يابی.

گفتم:ممنون که هنوز ياد مرا درسر داری.و با اينکه پاسخ ندادی باز پرسيدم:چقدر از حال و روزم خبر داری؟

افسوس !!!!!!!!هيچ نگفتی. سکوت شايد عزيزترين کلام تو بود....

 

 

 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤




 

 

در زمان های بسيار قديم که هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود ،فضيلت ها وتباهی ها  در همه جا شناور بودند آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر وکسل تر از هميشه. ناگهان *ذکاوت* ايستاد و گفت:بياييد يک بازی بکنيم.مثلا قائم باشک . همه از اين پيشنهاد شاد شدند .و *ديوانگی*فورا فرياد زد:من چشم می گذارم و از آنجا که هيچ کس نمی خواست به دنبا *ديوانگی* برود،همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 

*ديوانگی* جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه.... . همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

*لطافت* خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

*ضيافت* داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

*اصالت* در ميان ابر ها مخفی گشت.

*هوس* به مرکز زمين رفت.

*دروغ* گفت زير سنگی پنهان می شوم ، اما به ته دريا رفت.

*طمع* داخل کيسه ای که خودش دوخته بود، مخفی گشت.

و *ديوانگی* مشغول شمردن بود ، هفتادونه... هشتاد ... هشتادويک... . همه پنهان شده بودند. به جز *عشق* که همواره مردد بود و نمی خواست تصميم بگيرد .و جای تعجب هم نيست چون می دانيم پنهان کردن عشق مشکل است .

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش رسيد.

نود و پنج...نود و شش...نود و هفت ... . هنگامی که *ديوانگی* به صد رسيد ، *عشق* پريد و بين يک بوته « گل رز » پنهان شد. *ديوانگی* فورا فرياد زد: دارم می يام ، دارم می يام . اولين کسی که پيدا شد ، *تنبلی* بود . زيرا *تنبلی*تنبليش آمده بود جايی پنهان شود . و *لطافت* را يافت که به شاخ ماه آويزان بود .

*دروغ* ته دريا ، *هوس* در مرکز زمين ، يکی يکی همه را پيدا کرد به جز *عشق* .او از يافتن *عشق* نا اميد شده بود.

*حسادت* در گوش هايش زمزمه کرد: تو فقط بايد *عشق* را پيدا کنی . و او پشت بوته ی « گل رز » است.

*ديوانگی* شاخه ی چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان آن را در بوته فرو برد و دوباره و دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد.

*عشق* از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود. و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد .

شاخه ها به چشم *عشق* فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند . او کور شده بود .  *ديوانگی* گفت: من چه کردم! چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

*عشق* پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کني؛ اما اگر می خواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو ...

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست

 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤



 

در يك شب سياه
 
همان سان كه مرگ هست
 
قلب اميد و در بدرمات من شكست
 
سرگشته و برهنه و بيخانمان چون باد
 
آنشب رميد قلب من و از سينه فتاد
 
زار و عليل و كور
 
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آنطرف
 
در بيكران دور
 
افتاده بود ساكت و خاموش روي گور
 
گوري كج و عبوس و تنگ افتاده
 
در سايه سكوت رزي پيرو سوگوار
 
بيتاب و ناتوان و پريشان و بيقرار
 
بر سر زدم، گريستم از دست روزگار
 
گفتم آي تو را به خدا، سابيان پير
 
با من بگو ، بگو كه خفته در اين گور مرگبار
 
گز درد تلخ مرگ وي، اين قلب اشكبار
 
خود را در اين شب تنها و تار گشت
 
پير و خميده پشت
 
جانم بلب رسيد
 
بگو قبر كيست اين
 
يك قطره خون چكيد به دامان درخت
 
چون جره‌اي شراب غم، از ديدگان مست
 
فرياد بركشيد اي مرد تيره بخت
 
بر سنگ سخت گورنوشته بود هر چه هست
 
بر سنگ سخت گور
 
از بيكران دور
 
با جوهر سرشك
 
دستي نوشته بود
 
(((آرامگاه عشق))))
 

((افسوس كه او گفت و من باور نكردم))
 
مي گفت يار من شده باور نمي كردم
مي گفت عاشقش شدم باور نمي كردم
خاري خليد به پاي او قلبم به درد آمد
حسي تولد يافته باور نمي كردم
آهي كشيد از سوز دل آتش بر جانم زد
اشكم براي او چكيد باور نمي كردم
آورد سيب سرخي و هوش از سرم برد
او فاتح قلبم شده؟؟ باور نمي كردم
او بود تنها يار من تنها نگار من
نالان زعشقش بودم و باور نمي كردم
وقتي كه بوسيدم لبش با چشم مي ديدم
دنيا تمام گشته و باور نمي كردم
آنقدر با من بود و در جانم نشسته بود
حتي نبودش را دگر باور نمي كردم
در پاي ديوارمان زير درخت شب
او تكيه گاهم بود و من باور نمي كردم
نه موج و نه آبي و نه ابري و نه دريايي
باران اشك بود و من باور نمي كردم
مي گفت يار من شده باور نمي كردم
مي گفت يار او شدم باور نمي كردم


  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤




 

 

1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2-هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد ؛ و كسي كه چنين ارزشي دارد ؛باعث اشك ريختن تو نمي شود
.
3-اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6-هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7-تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10-به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11-هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

 

 

 



  

نویسنده : آرتین کیانی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤