اگر نمی توانی بلوطی بر فرازتپه ای باشی، بوته ای در دامنه ای باش!
ولی بهترين بوته باش كه در كنار راه می رويد!
اگر نمی توانی بوته باشی ، علف كوچكی باش! چشم انداز كنار شاه راهی را شادمانه تر كن!
اگر نمی توانی در شاه راه باشی ،در كوره راه باش!
با بردن وباختن اندازه ات نمی گيرند
هر آنچه هستی، بهترين باش
-------------------------------------------------------------------
هر روز از خانه بیرون می زنی تا اسیر تکرار خانه نباشی . باز کوچه هارا طی می کنی . به خیابان میرسی. از دست خیابان هم خسته می شوی و از شهر بیرون می روی . و این کار هر روز ادامه پیدا می کند . می خواهی از دست این تکرار فرار کنی . اما این تکرار چقدر تکراری شده است و تو بی آنکه بدانی اسیر دستهای تکرار می شوی
---------------------------------------------------------------------------------------
مردمان نه تنها اسیر خانه اند که اسیر کوچه و خیابانند . زندگی تکرار بیهوده پیمودن کوچه ها و خیابان هاست و دیدن آدمهایی که هیچ هدفی جز تکرار کردن کارهای هر روزه شان ندارند .
من در دور دسترس ترین جای دنیا ایستاده ام :
(( کنار تو ))
آره واقعا سخته
من کنارتم
ولی گویا تو از من خیلی دوری

زمانی میتونی ادعا کنی که عشقت واقعیه
که معشوق رو رها کنی
و در قفس رو باز بذاری
و به پرنده قشنگت اجازه پرواز بدی .
آزاد آزاد
اونقدر که تو انتهای آسمون دیگه نبینیش
مطمئن باش اگه عاشق باشه
و برگشتی هم باشه حتما بر میگرده
اما اگه برنگشت
اونقدر مرد باش که به امان خدا بسپاریش
و بذار اونقدر پرواز کنه تا
به اونجایی که دوست داره برسه
همونجایی که دل ناز و کوچیکش
میخواد شاد باشه و احساس سعادت کنه
و تو نیز باید اونقدر بزرگ باشی
که از احساس سعادت اون
احساس سعادت کنی
البته اینو خوب میدونم
که کار خیلی خیلی سختیه
کلماتم را
در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را
در روشنی باران
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را در حضور باد
با تو بی پرده بگويم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون !!!

بيا تا گرمای محبت را به يکديگر تقديم کنيم
بیا تا زلالی صداقت را به یکدیگر هدیه کنیم
بیا تا عشقی به وسعت هستی را به یکدیگر نثار کنیم
بیا تا نگذاریم
گرمای محبت ، زلالی صداقت و عشق به وسعت هستی
که به یکدیگر تقدیم کرده ایم
در قفس طاقچه عادتمان بماند
و غبار زمان بر روی آن بنشیند

امروز سه تا م طلب گذاشتم بايد بيشتر نظر بدين....فعلا بای بای
زمانی میتونی ادعا کنی که عشقت واقعیه
که معشوق رو رها کنی
و در قفس رو باز بذاری
و به پرنده قشنگت اجازه پرواز بدی .
آزاد آزاد
اونقدر که تو انتهای آسمون دیگه نبینیش
مطمئن باش اگه عاشق باشه
و برگشتی هم باشه حتما بر میگرده
اما اگه برنگشت
اونقدر مرد باش که به امان خدا بسپاریش
و بذار اونقدر پرواز کنه تا
به اونجایی که دوست داره برسه
همونجایی که دل ناز و کوچیکش
میخواد شاد باشه و احساس سعادت کنه
و تو نیز باید اونقدر بزرگ باشی
که از احساس سعادت اون
احساس سعادت کنی
البته اینو خوب میدونم
که کار خیلی خیلی سختیه
کلماتم را
در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را
در روشنی باران
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را در حضور باد
با تو بی پرده بگويم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون !!!

بيا تا گرمای محبت را به يکديگر تقديم کنيم
بیا تا زلالی صداقت را به یکدیگر هدیه کنیم
بیا تا عشقی به وسعت هستی را به یکدیگر نثار کنیم
بیا تا نگذاریم
گرمای محبت ، زلالی صداقت و عشق به وسعت هستی
که به یکدیگر تقدیم کرده ایم
در قفس طاقچه عادتمان بماند
و غبار زمان بر روی آن بنشیند
کلماتم را
در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را
در روشنی باران
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را در حضور باد
با تو بی پرده بگويم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون !!!
بيا تا گرمای محبت را به يکديگر تقديم کنيم
بیا تا زلالی صداقت را به یکدیگر هدیه کنیم
بیا تا عشقی به وسعت هستی را به یکدیگر نثار کنیم
بیا تا نگذاریم
گرمای محبت ، زلالی صداقت و عشق به وسعت هستی
که به یکدیگر تقدیم کرده ایم
در قفس طاقچه عادتمان بماند
و غبار زمان بر روی آن بنشیند
بيا تا گرمای محبت را به يکديگر تقديم کنيم
بیا تا زلالی صداقت را به یکدیگر هدیه کنیم
بیا تا عشقی به وسعت هستی را به یکدیگر نثار کنیم
بیا تا نگذاریم
گرمای محبت ، زلالی صداقت و عشق به وسعت هستی
که به یکدیگر تقدیم کرده ایم
در قفس طاقچه عادتمان بماند
و غبار زمان بر روی آن بنشیند
امروز سه تا م طلب گذاشتم بايد بيشتر نظر بدين....فعلا بای بای

هنوز وقتی صدایت را می شنوم، همان حس گذشته را دارم، آنقدر گوشم پرمی شود و هوشم سرشار که دیگرهیچ آوازی برایم خوشرنگ نیست! با زهرخندی زیر لب می گویم: « شاید بد عادت شده ام!» اما زمانی که موسیقی و ترانه، تنها سرگرمی و تفریح نیست و هنر،هدف است نه وسیله، این دیگر « بدعادتی» نیست!
حتی اگراز دید دیگران این نشان از « بد عادتی» یا « روشنفکری جاهلانه» باشد، چنین جهالتی را به جان خریدارم که در دنیای آدمک های نادان، خود دانایی بزرگی است!
صدای تو، همواره واژه ها را از ذهنم بیرون می کشند و این نه به سبب صدای حزن انگیزت، نه به خاطر ترانه های زخمیت و نه به دلیل نت های خوش نوای سازت، که به خاطر حقیقتی است که با خود داری!
دوستان گرامی من از اين به بعد اين وبلاگ را هر سه شنبه آپديت می کنم!
تا سه شنبه بعد..
عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
