نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روز های گرم و شيرين
زمان مردنم آيا در آغوش تو جانم خدا گيرد
و يا اين آرزو در نطفه می ميرد که می ميرد.....

پرنده عاشق بود
و آن عشق در وجودش
عشق خواندن
غروب پاییز بوی هجرت داشت
و اما هجرت ... کوچ اجباری
پرنده ناگزیر از کوچ
ناگزیر از عشق
این بار فریادش را در دل زمزمه می کند
نرو…
تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری
نرو…
تو هم مثل من تو غصه کم میاری
نرو…
تو هم می پوسی میمیری بی من
نرو…
تو هم طاعون غم می گیری ای من
نرو…
آه نرو…………….
تو که می دونی من بی تو
تو بی من
یعنی حسرت
تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که می دونی کم می شم
تو که میدونی کم می شی
تو که می دونی هم آغوش غم می شی
نرو…
آه نرو……………
