گويی همه چيز در حال تکرار است
از آن زمان كه دروغ گفتن را آموختم ياد گرفتم چگونه قهرماني باشم كه نيستم.از زماني كه دروغ گفتن را آموختم دويدن را نيز فرا گرفتم زيرا تلاشم ديگر براي بودن بود نه براي شدن.
براي آنچه اكنون دارم ارزشي قائل نيستم چون يا با اندك تلاشي بدستشان آورده ام كه كوچكترين ها نيز از بدست آوردنشان عاجز نيستند. يا نعمتي بوده كه خدايم بخشيده نه از روي لياقت كه بسيار بينايان را ديدام با چشماني هيز و فضولان را با گوشهايي تيز.مگر در جمع زنان قهرمان باشم كه دوندگاني سخت كوشند با پاهایی كوتاه.در هر راهي كه قدم نهادم زود دلسرد شدم چون ناله هاي كم اشتياقي سالكانش وفرياد پوچي پيرانش زودتر به گوشم مي رسيد.
هر عملي كه از من سر مي زد دست پنهان سه تن در آن به خيمه شب بازي مشغول بود
دست خودم كه به لذت ها راهنمايم بود و ديو عياشيم را سيراب مي كرد، دست عقلم كه به عادت ها راهنمايم بود و ديو رخوتم را خوشنود مي ساخت و دست دلم كه به كمال راهنمايم بود و ديو غرورم را غذا مي داد.و من این گونه زحاک وار هر سه دیو را راضی نگاه می داشتم.
زندگيم مملو از نوازش هاي بي وقفه ی خداييست كه مرا براي عشق آفريد و اينچنين خائنم ميابد.خود را لايق هيچ نمي دانم و طلب بيش مي كنم.
افسوس که عشقم نيز جان دادن بيماري عاطفيست كه در بازي كمالجويان شكست خورده و زوال خويش را در چشمان پر غرور دخترکي جستجو مي كند كه هيچ از او نمي داند.
زندگيم فريبي بيش نبود.
تنها و بي توشه مانده در دشت بي رحم زندگي راهي را مي جو يم كه ديوهايم را توان همراهيم نباشد.
برگی بود! برگی لای تقويم چند سال پيش... خوب يادم نيست کی!؟ اما گمانم حوالی يک روز ابری پاييزی.... با او بودم ... اوی او!.. حرف از ترانه و بوی تنهايی بود، دلش برای هوای بارانی ارديبهشت تنگ بود! کمی هم خسته به نظر می رسيد...
می دانی... گمانم برگی لای تقويم زمستان همين امسال،يا چه می دانم شايد چند سال بعد...، مسافر غريب جاده های دوردست، خورجين خستگيهايش را کنار علاقه ما به پرواز کبوتران تنهای بی آشيان جا خواهد گذاشت...
نمی دانم چرا به اين سادگی حرف زود رسيدن از يادم می رود!
.....................................................................................................
دلم گرفته...از اين همه غرور...از اين همه قحطی...قحطی عشق...قحطی دوست داشتن...قحطی مهربونی...نمی دونستم پيدا کردن همزبون اينقدر بايد سخت باشه...چون هيچوقت دنبالش نرفته بودم...همه فکر خودشونن...اگه هم يه ذره...همش يه ذره...فکر يکی ديگه باشن...غرورشون اجازه نميده به زبون بيارن...خيلی راحت دروغ می گن...انگار دوست داشتن کشکه...انگار زندگی کشکه...
دوست خوبم...هيچ وقت تظاهر به دوست داشن نکن...هيچ وقت...هيچ وقت هم دمبال عشق و دوستی ديگران نرو...عشق اگه عشق باشه...خودش دنبالت مياد...همين اميد منو زنده نگه داشته...که عشق اگه واقعی باشه هيچ وقت تموم نميشه...هيچ وقت ته نميکشه...
فکر می کنم درجا می زنم...همه تلاشم بيهوده است...برام دعا کنيد...هر لحظه از عمرم بيهوده ميگذره...ومن بدون هيچ کاری منتظر نشستم...يه انتظار بيهوده...
گفتند:
غروب سهشنبه، زمستان بود، هفتم دی،
تو پرستوی خيسی را در آستين خود به خانه آوردی!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
و صبح روز بعد، چيزی شبيه يک پرندهی عاشق
هم از بام خانهی شما به جانب دريا برخاست!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
تو در تجمع قليلی ترانهی مبهم، پی معنای ديگری،
مشتی واژه از کف آسمان چيدی!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
تو! پدرسوختهی پريشان! تو ...!
عامل اعتماد آينه به آوای فانوسکی بر ايوان شب بودی.
گفتم، انکار نمیکنم.گفتند:
همگان میگويند تو بدگمانترين مزاحم مظنونی،
دهان تو از عطر يک پيالهی شير لبريز است!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
حوالی يک تغزل تاريک، يا شايد کنار حوض همسايه،
برای آن ماهی سرخ،
از کرانهی دريا ترانه میخواندی!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
از ميان تمامی قبور، تو در پی گوری گمنام
آهسته در آستين خويش میگريستی!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
تو از گمان گلدانی خشک
خبر به باغچهی باران بردی!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
برای پيلهی خردی، ترانه از شکفتن فردا سرودهای،
تازه ترا در آينه، به پچپچهی دريا و دريچه ديدهاند!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
به اتهام يک تغزل ممنوع،
هزار حرف تازه از تکلم شتيلا* تراشيدهای!
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند: بس است!
گمان نمیکنی که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوتِ مقدسی؟
گفتم: انکار نمیکنم.گفتند:
بنويس!
بنويس که تقدير نانوشتهی خويش را انکار نمیکنم!
نوشتم: انکار نمیکنم!
و همسرايانی غريب از پس ديوارهای جهان زمزمه کردند:
"شاعران بزرگ، گويا چنين زيستهاند!"* اردوگاهی در فلسطين
خیال کردی که یادت راحتم نمی گذارد؟
فکر کردی که غمت تا آخر عمر همراهم خواهد بود
من اگر قرار بود غم هایم را تا ابد بر دوش کشم
هنوز چشمانم خیس گریه نخستین بود
خر تر از آنم که عاشقت بمانم
به چشمک زدن هر خری دلم رفته است
اگر هنوز عاشقم نه از وفا داریست که خر ها هم چشمک نمی زنند
این شهر پر است از چشمان بادامی و ابروان کمانی و لبان لعلی که از توی آنها هرچند تا که بخواهی معشوق بیرون می کشی!
کی گفته لیلی یکی مجنون یکی، شیرین یکی فرهاد یکی
در اینجا هر چندتا بخواهی مجنون و لیلی و شیرین و فرهاد هست
بیا و ببین چه بیستون هایی کنده اند
این امت را با شهرنشینی آشنایی نیست همه در بیابان می خوابند
در اینجا دیوانگی کوه نکندن است
در اینجا تمدن خود جنون است.


