این یک شب را به وسعت عجیبی تنهایم...
من به تمام تیله های نابالغ کودکی ام قول داده ام...
تا جا دارم ، غلط بخورم ...
غلط بخورم در هجوم بی کسی های پر حاشیه ام ...
مرا به اندازه ی خودم ببین ، نه آنچه چشم هایت را گنجایش است...
شاید دلیل اینکه پیچک ها با یک اندازه بالا نکشیده اند ، تبعیض هیچ نژادی نباشد
و هر نگاهی حق داشته باشد ، آسمانش را جا به جا تعریف کند..
حالا بیا...
و
like
بزن ، بی کسی هایم را...
که تکه تکه نوشته میشود ...
روی این بیلبورد مجازی ...
فاصله یعنی
امشب ...
به حکم شاعری ...
جای تو ...
قرار است با منتقدانم شام بخورم ...
*****
پ.ن 1 : ماه در میاد که چی بشه ؟ - مارتیک
پ.ن 2 : متن از " چرک نویس های هومن شریفی " با اندکی تلخیص و تغییر خودم

بالاخره وقت کردم بنویسم ! همه ی چیزایی که این مدت تو ذهنم بود . وقتی یه چیزی ، یه اتفاق ناخوشایند یا حتی تلخ تو ذهنته و کل روزت رو تحت تاثیر قرار میده بهترین کار اینه که به هر روشی که بلدی از خودت دورش کنی.. فریاد بزنی !! اینجوریه که دیگه خالی میشی .. ذهنت باز میشه و دوباره می تونی از زندگی زیبایی که داری لذت ببری . بار ها گفتم بازم میگم :
" سعی کن از تک تک لحظات زندگیت نهایت لذت و بهره رو ببری ... "
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ... بیشترش اتفاقای خوب بود .... ولی خوب هرکسی یه سری اتفاق های ناخوشایند هم تو زندگیش داره ..... مهم اینه چطور بتونه از پسشون بر بیاد و کنترلشون کنه که کمترین تاثیر رو تو روند عادی زندگیش بذارن .
به نظر من مهمترین چیز تو زندگی آدما هدف زندگیشونه ... اگه هدفت معلوم باشه مطمئن باش هزار جور راه پیدا میکنی که بهش برسی !! به جرات می تونم بگم تو زندگیم هر چی خواستم خدا بهم داده ! اینو به دور از هرگونه شعار دادنی میگم! خیلی به خدا بدهکارم خیلی !
چرا بعضی از آدما فکر میکنن که خدا فقط مال اوناست ؟؟ بابا هر کسی واسه خودش خدایی داره ... اونقدر متنفرم از این آدمایی که همیشه خودشون رو یه سر و گردن از بقیه بالاتر میبینن .. و بدتر از اون فکر می کنن میتونن واسه هرکسی که خواستن تصمیم بگرین و جالب تر اینکه این کاراشون را با اتکیت " کمک " توجیه می کنن ...
یکی نیست بگه اگه بلدی خوب واسه خودت نسخه بپیچ!
چند نفر دور هم جمع میشن و داخل پیلیه ی بسته ای که دور خودشون و به اصطلاح گروهشون تنیدن زندگی می کنن و اونقدر کارهای همدیگرو الکی تایید میکنن تا کم کم دچار توهم میشن و فکر میکنن که فقط خودشون موجه اند و بقیه مرتد هستن . چند هفته پیش شاهد یکی از چندشناک ترین صحنه هایی بودم که تا به حال دیدم که نگاهم رو به خیلی مسائل عوض کرد !
خدایا بسیار ازت ممنونم که کمکم کردی تو زندگی به هیچ کس محتاج نباشم! کمکم کردی که رو پای خودم بایستم !
من کلا آدم اجتماعی هستم ... و طی این چند سال از زندگیم دوستای زیاد و متفاوتی داشتم ... از هر مدل و هر تفکر و هر عقیده ای ... ولی همیشه سعی کردم روابطم کنترل شده باشه ! به نظر من ( که فکر میکنم نظر بقیه هم اینجوریه ) محور هر کسی تو زندگیش خودشه .... چرا باید به کسی اعتماد بکنی وقتی میدونی که جنسش از نوع "آدم" هستش؟ من بعضی وقتا حتی به خودم هم اعتماد ندارم چه برسه به یکی دیگه ؟؟؟
تو این مدت یاد گرفتم که از هر دست بدی از همون دست هم میگری .. کاریشم نمیشه کرد .. قانون زندگیه !!
تو این مدت یاد گرفتم هیچ وقت به پای کسی نسوزم چون ارزش خودم خیلی بیشتر از اونیه که قراره به پاش بسوزم!!
تو این مدت یاد گرفتم کسی رو به خودم وابسته نکنم ، چون هر وابستگی نهایتا به جدایی ختم میشه . فرقی نداره دلیل جدایی چی باشه ، عدم تفاهم یا مرگ ، مهم اینه آخرش جداییه که دردناکه...
تو این مدت یاد گرفتم بدون چشمداشت به دوستای خودم کمک کنم ، تا وقتی که من هم به کمک نیاز دارم بدون چشمداشت بهم کمک بشه.
تو این مدت یاد گرفتم 50 درصد شوخی ها جدی هستن.
تو این مدت یاد گرفتم خیلی وقتا اگه حرفت رو رو راست بزنی طرفت شک می کنه . ولی اگه حرفت رو بپیچونی و سر طرفت کلاه بذاری . حتی اگه بفهمه بیچوندیش بازم از خریت خودش لذت می بره و خوشحال میشه.
تو این مدت یاد گرفتم که هستن آدمایی که تو ظاهر باهات خیلی خوبن .. اما وقتی پاش برسه حاضرن خیلی ارزون بفروشنت ! ( سعی کن حتما این آدما رو بشناسی ، ازشون حتما دوری کن )
تو این مدت یاد گرفتم همیشه از هرکسی که جلوی من دست رو سینه میذاره و تا کمر خم میشه بترسم ، چون خدا می دونه بعدا چه نقشه ای واسم داره !
تو این مدت خیلی چیزایه دیگه هم یاد گرفتم .. خیلی هاشون تجربه های با ارزش زندگیم شدن ... خیلی هاشونم سعی می کنم فراموش کنم..
دو تا نکته همیشه یادتون بمونه :
اول اینکه دوست هیچ موقع جای خانواده رو نمیگیره ..... که این خیلی مهمه !
دوم اینکه حتی بهترین بهترین دوست ها ، اگه جایی بخوان بین منافع خودشون و شما یکی رو انتخاب کنن مطمئنا منافعشون رو انتخاب میکنن ( که البته یه چیز طبیعیه و من بهشون حق میدم !)
همونطور که گفتم من دور و برم آدمای مختلفی هستند و از هر عقیده ... ولی این دلیل نمیشه که من با هر کی دوستم ، عقایدم منطبق بر عقاید اون باشه ... از نظر من عقاید هر کی واسه خودش مهمه و باید بهش احترام گذاشت ..
من هیچ وقت تو زندگیم نخواستم که دوست صمیمی داشته باشم .... چون صمیمیتی که مبناش منافع شخصی باشه رو اصلا قبول ندارم !!
صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین دوستم پدرمه که مطمئنم تا آخر عمرم هیچ کی نمیتونه جاش رو بگیره!
یه مادر دارم که با هیچ کی عوضش نمیکنم ... خیلییییی دوست دارم مامان
یه خواهر هم دارم که درسته خیلی به هم میتوپیم ولی نه چیزی ته دل من هست و نه چیزی ته دل اون . بیشتر محض سرگرمیه توپیدنامون :دی خیلی دوست دارم شیوا
همینا باعث شده که تو زندگی هیچ نیازی به هیچ کس دیگه نداشته باشم ... و ازین بابت خیلی به خودم و خانوادم میبالم.
زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای ! یه لیوان آب پرتقال ، هندزفری تو گوشات ، Evanescence - My Immortal تا صبح !
پ.ن : مواظب خودتون باشین.

دیگر کسی ساده نمی نویسد
ساده نمی گوید
حتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم
به دنبال کسی است
که نگاهش ساده باشد
حرف هایش، خنده هایش
گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند
ساده شلوغ کند
باشد فقط همین
پ.ن: این روزا خیلی چیزای دیگه هست که خیلی ساده سعی میکنم بهش فکر کنم... خیلی ساده و روان.... هووووم!


نمیدونم که چرا آدما اونقدر خودشونو درست و بقیه رو اشتباه میدونن... چرا راه من اشتباهه؟؟ کی گفته اصلا ؟؟؟ چرا همه میگن اگه بخوای درست میشه ...چی درست میشه؟مگه چیزی خرابه!!!؟ تو راهت به خاطر زندگی خودته.... و من راهم به خاطر هزار تا فکر که تو ذهنم دارم و باید بهش برسم!!! ( و می رسم... ) .
نمیدونم اما میدونم که تو راه درست رو میری و من راه درست رو !هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم رو انتخاب کرده ام....من راه خودم رو واقعیات زندگی میبینم و تو راه خودت رو : اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که اونم به اجبار تایین شده.... و این همونیه که خدا افریده به نام اختیار... مطمئنم مشکل از خدا نیست ... پس یه فکری واسه خودت بکن!!!
و زندگی همان است که میخواهی!!!!!!!!!!!!!!!
تو راه خودت رو برو و بگذار بنده تو مسیر خودم باشم .... چه اشکالی داره اگه من در راه خودم تنها باشم ... از خدامم هست .... و تو ، در خوشیهات غرق شو و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگیت بمیر.... نترس منم قراره یه روز بمیرم ... چیزی که معلومه اینه که نهایتا همه ی ما زیر خروارها گل مدفون می شیم ... چه فرقی داره من باشم ... یا تو باشی ... یا خواجه حافظ شیرازی !! فقط یادت باشه .. من از یه راه دیگه اومدم !!!!
نمیگم کلا آدم شاخیم و اشتباه نمی کنم!!! ... چی میشهمگه ... آدم خطا هم می کنه ... ولی خطای من یه جور دیگه هستش :
دلهای پاک خطا نمیکنند،
سادگی میکنند
و
همیشه سادگی پاک ترین خطای من بود!!
آره ساده بودم و هستم !!! ولی ببو نیستم و خوب حالیم میشه !!! خیلی بیشتر از اون که حتی فکرشم بکنی...
پ.ن1:
یکی برگشت بهم گفت : " نوشته هات به خودت نمی آد .. خودت که همیشه می خندی و نیشت بازه!"
بهش میگم : همین الانشم می خندم ... قرار نیست که برم یه گوشه بشینم گریه کنم ! زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای که زندگی کنی :
غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه چرا !؟!
پشت شیشه باران می بارد
دل من اما؟
کجاست؟
پی چه چیز میگردد؟
چه ساده، خوشبختی را باور داشت
و چه سخت، نبودن سنگینی نگاهت را نمی پذیرد
چه ساده میتوان خوشبخت بود،
و دل بست به یک سلام
ودل بست به یک نگاه
و به یک وجود مقدس
وجودی که وجودش گاه مرا به همان خوشبختی دختر شاه پریان و مردی با اسب سفید می برد
راستی اسب سفیدم کجاست؟
شاید از اول نبوده
تو اسب سفید مرا ندیدی؟
راستی الان پیش توام دیگر؟
زیر همین آسمانی چون!
و به ماه می نگری
از ماه من تا ماه تو چقدر فاصله است؟
به اندازه دوری دستهایمان؟
دلم تنگ شده
برای سلامی که امید داشت به اندازه یک دنیا نا امیدی
برای صدایی که می لرزید وقت رفتن
و
هنگامه بد رفتن
از وقتی که نیستی تمام لحظه ها لحظه رفتن شده اند
و دل من؟
نمیدانی کجاست؟
پ.ن١ - حالت: ریلکس !!!( یه فنجون نسکافه +کیک خونگی + روبیک +pink Floyd- High Hopes+ کیبورد !!!)
پ.ن ٢- دنبال ربط عکس به متن نباشین .... البته اگه چیزی پیدا کردین خوشحال میشیم !!!
پ.ن ٣- بازم یه مدت نیستم این درو برا ... از دور اینجا رو میپام ... سعی میکنم زودتر بیام ...
