. سلام عزيزان خوشحالم که به اين وبلاگ سر زديد به علت اينکه حجم وبلاگ زياد است دير لود مي شود لطفا تا لود شدن کامل وبلاگ صبر کنيد

توجه:....براي ديدن مطالب قبلي (آرشيو) مي توانيد اينجا کليک کنيد ....:توجه

.: زیر چتر خال خال پشمی :.
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين وبلاگ
دلهای پاک خطا نمیکنند ، سادگی میکنند!!

نمیدونم که چرا آدما اونقدر خودشونو  درست و بقیه رو  اشتباه میدونن... چرا راه من اشتباهه؟؟ کی گفته اصلا ؟؟؟ چرا همه میگن اگه بخوای درست میشه ...چی درست میشه؟مگه چیزی خرابه!!!؟ تو راهت به خاطر زندگی خودته.... و من راهم به خاطر هزار تا فکر که تو ذهنم دارم و باید بهش برسم!!! ( و می رسم... ) .

نمیدونم اما میدونم که تو  راه درست رو میری و من راه درست رو !هر کسی راهی داره برای زندگی و من راه خودم رو انتخاب کرده ام....من راه خودم رو واقعیات زندگی میبینم و تو راه خودت رو : اجبار در انتخاب اختیاری از دو راهی که اونم به اجبار تایین شده.... و این همونیه که خدا افریده به نام اختیار... مطمئنم مشکل از خدا نیست ... پس یه فکری واسه خودت بکن!!!

و زندگی همان است که میخواهی!!!!!!!!!!!!!!!

تو راه خودت رو برو  و بگذار بنده تو مسیر خودم باشم .... چه اشکالی داره اگه من در  راه خودم تنها باشم ... از خدامم هست ....  و تو ، در خوشیهات غرق شو و در خوشحالی به خوشی های بیهوده ی زندگیت بمیر....  نترس منم قراره یه روز بمیرم ... چیزی که  معلومه  اینه که نهایتا  همه ی ما  زیر خروارها گل مدفون  می شیم ... چه فرقی داره من باشم ... یا تو باشی ... یا خواجه حافظ شیرازی !! فقط یادت باشه .. من از یه راه دیگه اومدم !!!!

نمیگم کلا آدم شاخیم و اشتباه نمی کنم!!!  ... چی میشهمگه ...  آدم  خطا هم می کنه  ... ولی خطای من یه جور دیگه هستش :

دلهای پاک خطا نمیکنند،
                                
سادگی میکنند
                                        
و 
                                                   
همیشه سادگی پاک ترین خطای من بود!! 

آره ساده بودم و هستم !!! ولی ببو نیستم و خوب حالیم میشه !!!  خیلی بیشتر از اون که حتی فکرشم بکنی...

پ.ن1:

یکی برگشت بهم گفت : " نوشته هات به خودت نمی آد  .. خودت که همیشه می خندی و نیشت بازه!"

بهش میگم : همین الانشم می خندم  ... قرار نیست که برم یه گوشه بشینم گریه کنم ! زندگی خیلی شیرینه فقط باید بخوای که زندگی کنی :

غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه چرا !؟!

 



در این حد!!!

 

 

 

 

پشت شیشه باران می بارد

 

دل من اما؟

 

کجاست؟

 

پی چه چیز میگردد؟

 

چه ساده، خوشبختی را باور داشت

 

و چه سخت، نبودن سنگینی نگاهت را نمی پذیرد

 

چه ساده میتوان خوشبخت بود،

 

و دل بست به یک سلام

 

ودل بست به یک نگاه

 

و به یک وجود مقدس

 

وجودی که وجودش گاه مرا به همان خوشبختی دختر شاه پریان و مردی با اسب سفید می برد

 

راستی اسب سفیدم کجاست؟

 

شاید از اول نبوده

 

تو اسب سفید مرا ندیدی؟

 

راستی الان پیش توام دیگر؟

 

زیر همین آسمانی چون!

 

و به ماه می نگری

 

از ماه من تا ماه تو چقدر فاصله است؟

 

به اندازه دوری دستهایمان؟

 

دلم تنگ شده

 

برای سلامی که امید داشت به اندازه یک دنیا نا امیدی

 

برای صدایی که می لرزید وقت رفتن

 

و

 

هنگامه بد رفتن

 

از وقتی که نیستی تمام لحظه ها لحظه رفتن شده اند

 

و دل من؟

 

نمیدانی کجاست؟

 

 

پ.ن١ - حالت: ریلکس !!!( یه فنجون نسکافه +کیک خونگی + روبیک +pink Floyd- High Hopes+ کیبورد !!!)

پ.ن ٢-  دنبال ربط عکس به متن نباشین .... البته اگه چیزی پیدا کردین خوشحال میشیم !!!

پ.ن ٣- بازم یه مدت نیستم این درو برا ...  از دور اینجا رو میپام ... سعی میکنم زودتر  بیام ...



می خواهم خودم باشم؛ بدون آنکه از چیزی بترسم!!

ما همیشه قایم شدیم، تا وقتی بچه بودیم؛ پشت در و دیوار ها و پدر و مادرمان، وقتی هم بزرگ شدیم پشت کسی که وانمود می کردیم ماییم. ما همه چیز را مثل خورشید نقاشی های کودکیمان پشت کوه های به هم چسبیده قایم کردیم.

آن قدر سلام های خالصانه مان را از دوستانمان قایم کردیم تا آنها هم مجبور شدند قلبشان را از ما پنهان کنند. ما آرزوهایمان را از خودمان قایم کردیم و حالا در فقدانشان نا امیدانه به جای زندگی، مردگی می کنیم.

ما خدا را از خودمان قایم کردیم تا هر وقت ، هر کاری که دوست داریم انجام بدهیم و حالا میان یک عالمه گره کور که به دست و پایمان بسته شده اند نشسته ایم و گره هایمان را از هم پنهان می کنیم.

زندگی ما بازی قایم باشکی بود که گرگ هیچ کاری به جز پیدا کردن ما نداشت؛ تنها چیزی که توی این بازی خوب یاد گرفتیم، پنهان کاری بود.

از این همه شب که وسوسه می کنند برای قایم باشک خسته ام. از این بازی بی انتها که دلم را پر می کند از هراس پیدا شدن، خسته ام. می خواهم خودم باشم؛ بدون آنکه از چیزی بترسم. می خواهم در دستان نورانی خدا رها شوم. می خواهم این بار خودم را میان آغوش خدا پیدا کنم.

پ/ن: بازم طبق معمول حالم خوبه و هیچم افسرده نیستم !!!

Share/Save/Bookmark



نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم؟

نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم...؟

می دونم تو دیگه جوابی برای من نداری !!

یا شایدم نمی تونی داشته باشی...

چون هنوزم نفهمیدی که چی کار کردی...

نمی تونم ...

 یعنی از دستم کاری بر نمی آد...

فقط می تونم دلم رو خوش کنم که :    من نه کم آوردم نه کم گذاشتم...

راستی چرا اینجوری شد   ؟؟!؟؟

جوابی نمی خوام....

نمی تونم که بخوام ...

چون می دونم حرفی نمی زنی و  خوب دیگه کاری از دستم بر نمی آد ...!!

اگر هم بیاد ، خودم دیگه نمی خوام ...

تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم !!

الان فقط یه جمله ی معروف  نمیذاره آروم بشینم :

برای با هم بودنمان با هم ماندنمان چیزی لازم است به سادگی...

به سادگی همدلی مان ...

دروغ ساده ای بود این همدلی...

حتی کلمه ش هم دیگه برام آشنا نیست ...

نمیشناسمش!!....  با خودم می گم :

اسمش چیه؟؟ ... چه شکلیه؟؟؟  ... چی کار می کنه ؟؟؟

کجاست ؟؟؟  کی میاد؟؟؟

هیچ جسم  و روحی رو نمیشناسم ...!!

 نه می خندی ... نه محبت میکنی ...نه حس می کنی ... نه غذا میخوری ... نه لمس میکنی .. حتی کارم نمیکنی!!!

هیچ کاری ! ...

 عین آدم مرده!!!!!!!

آره ...........

راستی  تو مردی ... زود تر از اون وقتی که خودت  معین کردی  ..!!!

میدونی  .... داره بارون میاد ... یادته چقدر زیر بارون خیس میشدیم ؟؟؟

 یادت نمی آد !!! چون همش تو رویامون بود !!!!

دلم میخواست گریه کنم!!!  دلم خیلی گرفته بود ....

اما مدت هاست که نمی تونم ... نه بغضی و نه هق هقی ..

برات دیگه فرقی نمیکنه ... اگه چشمای من عین صحرا خشک شده باشه ..!

می خوام برم بیرون قدم بزنم.......

دیگه نمیخوام به تو فکر کنم......

تو همینو میخواستی مگه نه ؟؟؟

ترجیح میدم بارونو دوست داشته باشم .... فقط بارونو!!!

اما قبل از این که برم ... دست رو بیار  جلو .. چشمات رو ببند!!

حق نداری نوشته ی تو دستت رو بخونی   .....

تا وقتی که بارون تموم شه !!!!!



من هر روز یک انسانم....

سلام دوستان ، متن زیر از زبان خودم نیست ... به سفارش یکی از بچه ها گذاشتمش اینجا ....

***

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
...نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفهکن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که ...
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

***

پ/ن: واقعا ...............



مغایرتهای زمان ما

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!



قلب ....

***

آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

***

پ/ن: نمی دونم فقط من اینجوریم یا تو هم اینجوری هستی،نمی دونم ما اینجوری هستیم یا اونا هم اینجوری هستن،نکنه همه اینجوری باشیم؟!!!!

چرا احساساتمونو ، دوست داشتنمونو پنهان می کنیم و نمی تونیم اونو بروز بدیم؟ تا هم خودمون از نظر روحی ارضا بشیم هم طرف مقابل(هرکی که می خواد باشه) رو خوشحال کنیم،شادمانی که می دونم و مطمئن هستم که بالاترش وجود نداره...



و اینچنین است دوست داشتن!!

با هر بهانه یاد تو را در عمق خستگی هایم

به هجاهای دلتنگی گره می زنم

و با عبور بی حضورت از ثانیه ها می بینم

که هر گره راه نفس را بر هق هق

لحظه ها می بندد تا حس سبک شدن را از دقایقم بگیرد.

درست مثل نت های احساسی

که وقتی بر خطوط حامل  دلتنگی

می نشینند موسیقی احساس

فرسنگ های فاصله را در اوج می نوازند،

واژه هایم بر سطرهای خالی لحظه ها،

فاصله را بر بال های خسته ی پرنده ی

خیال سپرده،در آغوش فصل های

دفتر دلتنگی هایم رها می شوند.

واژه ها و سطرهایی که حالا دیگر

نمی دانم به راستی برای که اینگونه

عاشقانه می شوند؟

و این "تو " پر معمای سطرهای عاشقانه ام کیست؟

باید اتفاق افتاده باشد ...

شاید هم نیفتاده بود و من باز خیال برم داشته بود ...
بی خبری بوی درد می داد... و می دهد ...
و تویی که می مانی و خبری که حتی نمی دانی هست یا که نیست !
و از سر ناچاری همه اش را حواله می دهی به خدا و می گویی حتماً او این گونه خواسته ، پس برای من بهتر است و خودت بهتر از هرکسی می دانی که این یک بهانه ی الکی است  برای خوش بودن دلی که خیلی وقت است به هیچ چیزی خوش نیست !
و این بار هم خدا به دادت نمی رسد و توی دلت آشوبی به پا می شود که تمام   ته مانده ی آرام بودن هایت را بی رحمانه نابود می کند !
خدا هست ؟ نیست ؟
اصلا اهمیتی دارد وقتی که من آرام نمی گیرم .... ؟؟؟!
وقتی که هیچ خدایی نمی شنود که:

من از این بازی چقدر خسته ام ....
می دانی ؟  
انکار  باختن ، خود باختنی ست از نو !
و من ناچارم زیر سنگینی ای این همه ی بودنت بگویم که : باختم .... ! 
من باختم ...
اهمیتی دارد ؟ نه . حتی اگر تو و تمام دنیا تا هزار سال بخندند به باختنم ...
این یک اعتراف بزرگ است اگر با حوصله بخوانی ام ... اگر عمیق ببینی ام ...
و من هستم... اینجا ... درست همان جایی که چند روز پیش بودم اما با یک فرق بزرگ !
حالا می پذیرم که باخته ام . پذیرفته ام که باختم .
ببین ! حالا آن قدری بزرگ شده ام که اعتراف کنم . هیچ فکرش هم نمی کردم که این همه قد بکشم!
حالا می پذیرم این تلخی را...
و چه دردیست که باور ِ تلخی تازه آغاز درد است .
حالا می توانم با شهامت درد بکشم.
با شهامت افسوس بخورم .
با شهامت به همه ی حرف هایی فکر کنم که نگفتم ...
به گریه هایی که نکردم ...
به تمام سر فرصت هایی که هیچ وقت نرسیدند ...
به همه ی آنچه که باید می خواستم و نخواستم ....
به همه ی روزهایی که تلف شدند ... تلف کردمشان ....
به هر احساسی که داشته ام ....
و حالا ...
می خواهم درد بکشم... با همه ی شهامت مردانه ای که در خودم سراغ دارم ...
با همه ی غرور تردی که مدام یادم می رود حواسم باشد که نشکند ...
این بار درمانده درد نمی کشم ... محکم درد می کشم ... می ایستم و درد می کشم ...
که این درد کشیدن تاوان باورهای اشتباهی که خودم آغازش کردم !
نمی خواهم فکر کنم که تو .... او ... کسی جز من هم تقصیری داشته ...
من اشتباه کردم .... من غلط فکر کردم ... غلط نوشتم .... غلط خواندم ... غلط گفتم ....
من همه ی زندگی ام را غلط بازی کردم .......
و حالا درد می کشم و سعی می کنم آن دست لعنتی را آرام آرام پس بزنم .... همان دستی که همیشه از دیروزهایم بیرون می آید و امروزهای طفلکی ام را به کام می کشد ...
من می ایستم ... من راهم را پیدا می کنم... گیرم که راهم کمی بیراهه باشد ...
فقط اندکی زمان باید ....
من هنوز هستم ... هرچند که حالم خوب نباشد ... هرچند پر از گریه ... هر چند زیاد خسته ...
هنوز هستم و هنوز هزار قمار دیگر در پیش است ....
هزار قمار دیگر ...

 

و ...        

  خنک آن قمار بازی که بباخت آن چه بودش
       بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر......



دوباره متولد شدم !!!

 

...

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است!
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه

""!!!دوباره متولد شد!!!""

...
یک سال دیگه گذشت...
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که میخواستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع....

...

پ/ن: واقعا یک سال دیگه گذشت!!!. باید صفحه سفید دیگری که پیش روی من گذاشتند پر کنم. خدا کند سال رو سفید باشم و صفحه‌ام را کم غلط تحویل بدهم!

التماس دعا...

پ/ن ٢ : با تشکر از همه دوستایی که امروز کلی زحمت کشیدن . مخصوصا قاسم  ،سینا و آریا

 

 



زیستن سخت ساده است!!

ساده است نوازش سگی ولگرد،
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که:
سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی،
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی،
دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزش های خود را شناختن،
با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که:
من این چنینم!
ساده است که چگونه می زیی،
باری،
زیستن سخت ساده است،
و پیچیده نیز هم…



کمی هم جرات دریا شدن داشته باش!!!

***

حرفها که تکراری میشوند ، غصه ها که عادی می شوند

شعرها که بی صدا می شوند

وقتی که حتی اتفاقها هم معمولی می شوند

باران ها از سر تکرار می بارند

و بهارها از سر عادت گل می کنند
وقتی همه روزهای تقویمت مثل هم می شوند

شنبه با جمعه فرقی نمی کند

زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی

 به خودت یکجور نگاه می کنی

 و حتی به خدا

و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند،

بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد،

!!..!!

آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی

بدون آنکه کمترین اثری بگیری

یا کمترین اثری ببخشی

مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی

بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی

اما به خاطر خدا هم که شده  

اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو

  کمی هم جرات دریا شدن داشته باش!!!

 



همچنان می نویسم ، بی هیچ دلیلی ...

***

بازم افکارم طوفانی شدن ... مثل چند سال قبل ... فقط دنبال یه جایی ام که بنویسم ...  بنویسم .... فقط بنویسم ... یادش به خیر اون روزا ... شب تا صبح بیدار می موندیم و با همین نوشتنا شب و روزمونو سر می کردیم...

بیدار موندن های شب ... مسابقه سر اینکه کی وبلاگش زودتر آپ می شه:  فریدون... پناهی ...شاملو ...

واقعا یادش به خیر ... شوق زدن یه پست جدید ... روزی 5 ساعت ... نه  ساعت6 ... اصلا به این چیزا فکر نمی کردم ... زمان مهم نبود ....  فقط باید می نوشتم... می نوشتم که نوشته باشم ... همین و بس ...  به همین چیزا خوش بودیم و واقعا هم خوش بودیم...

الان تقریبا5 سال از روزای اول این وبلاگم میگذره و من همچنان می نویسم... نه به عنوان یه بلاگر حرفه ای ، بلکه : همچنان می نویسم که نوشته باشم ...  و همچنان بی هیچ دلیلی... و از این بابت خیلی خوشحالم و به خودم میبالم.... شاید 6 سال پیش که کار  وبلاگ قبلیمو ( که به دلایل نه چندان خاص بلوکش کردم ) شروع کردم و اسم یه بلاگر رو به دوش کشیدم( البته اون موقع یه نیمچه بچه 13 ساله توپولو بودم J ) ، هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تا اینجاها پیش بیام ..

پس یه تشکر خیلی مخصوص به خدا بدهکارم ... به خاطر اینکه هنوزم این قدرت تو دستام هست که بنویسم ...  هنوز هم می تونم بنویسم که نوشته باشم .. بی هیچ دلیلی ...

چند وقت بود اینجا واسم یه حیاط خلوت شده بود  .. ولی فکر کنم الان  اونجوری که من دلم می خواد و باید باشه ، خلوت نیست و جدیدا یه اتوبان زیاد بانده از بغلش گذشته! ... ولی خوب فعلا با همین حیاط نه چندان خلوت سر می کنم ... به فکر یه جای خلوت تر هستم ... بغل یه رودخونه دنج یه جایی وسط جنگلا  ... جایی که شاید ماه ها گذر هیچ  موجود زنده ای بهش نخوره .... جایی که بتونم بنویسم و بی هیچ دلیلی .. بنویسم که نوشته باشم...

پ/ن1 :

این روزا یه جووری شدن .. سعی می کنم ساعت هامو با تنهاییم پر کنم. .. با اینکه خیلی ها دور و برم هستن و خیلی هوامو دارن و به خاطر این خیلی هم ازشون ممنونم .. ولی باز بعضی وقتا احساس میکنم که یه چیزی این وسط کمه ... یه چیز مثل :

"خلوت و سکوت"

مثل الان...

پ/ن 2 : بازم عکس مورد علاقمو گذاشتم ... می دونم خیلی تکراریه ... ولی چه میشه کرد J

 ***

فعلا تا بعد ...

 



به همین بی ربطی!!
*****
***
*
یک عالمه حرف برای زدن...یک عالمه مطلب برای نوشتن...دستانم روی کیبورد می لغزد...پاهایم روی صندلی می لرزد...گردنم به زور زیر سنگینی کلمات بزرگ و سترگ انباشته شده در مغزم تاب می آورد و نمی شکند....حروف زیر انگشتانم به زور جفت می شود...
***
من می نویسم،پس من هستم...من می لرزم،و باز من دیوانه ام،مستم....باز می لرزد دلم،دستم.باز گویی در جهان دیگری هستم.
***
لحظه ی دیدار نزدیک است...شوق نوشتن،فقط همین،،،ه...وو...مم...ولی چی؟!نه واقعا،راجع به چی؟...شما می دونین!....تمومه حس و حال رفت اون همه تب و تاب دود شد رفت هوا...
***
خدایا....
به خاطر نداشتن تمرکز...
به خاطر مساله ای که نمی تونم حلش کنم...
....
خیلی ازت ممنونم
تا بعد...


 
لينک اصلي وبلاگ

:آمار بازديد

لينک دوستان عزيز
فقط ماله عشق
بهونه عشق


سینا